Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 4 تیر 1392-12:04 ق.ظ

نویسنده :الهه

لباس عروس

آن ور خیابان مکان امنی است که زیر تیر رس نگاه های غریبه و آشنا نباشد...پشت تیر چراغ برق...به سان منتظری در ایستگاه...اما منتظری برای یک پوشیدن یک لباس...لباسی که چند سال تماشاگر جزییاتش از پشت ویترین بوده...که میداند برای دوختش چقدر پارچه و چقد نگین و سنگ تزیینی به کار رفته...رویاهایی که پوشیدن آن لباس را داشته...رویاهایی که در آنها خود را تنها مالک این لباس میدید....و هر بار عبور از جلوی این مغازه عبور از تمام آن رویاها با تمام جزییات بود....
اما اکنون این ور خیابان نظاره گر تماشاگران جدیدی بود...دختر و پسری جوان ...ذوق دخترک از خرید لباس...و ناامیدی و نگرانی پسر از خرید...فهمید باید فقیر تر از آن باشند که حتی به داخل مغازه برای پرسیدن قیمت پا پیش بذارند...پسر با سری به زیر و با کشاندن دختر به بهانه ای به جلو رفتن....و او این ور خیابان نظاره گر یک عشق یک زوج و نبود یک لباس....یک معادله ریاضی ساده در ذهنش آمد...آنها یک زوج بودن یک عشق داشتند ولی لباس نداشتند....ولی او نه زوج بود نه عشقی داشت اما پول خرید لباس را داشت...میتوانست معادله نیمه تمام آنها را کامل کند....بدون حضور ....برای او که عشقش را به تازگی از دست داده بود و دیگر دستی دستانش را نمی فشرد وجود پول برای خرید لباس چه اهمیتی داشت....عشقی که در آسمان کبود به سیاهی چشمان معشوقش چشمک میزد...
عشقی که این خیابان سند اصلی انتظار لحظه های با هم بودنشان است...زمانیکه منتظر زمانی برای وصال بودند تا لباسی که او مانند همین دخترک به عشقش نشان میداد بخرند...اما دیگر برای قلب سیاه و سوگوار او هیچ لباس سفیدی به سان لباس عروس هم نمیتوانست او را از سیاهی نبود عشقش در زندگی برهاند.
به آن طرف خیابان رفت....پشت ویترین یک اشاره به لباس ...پایین آمدن لباس از طرف فروشنده...بیرون آمدن دخترک ....گفت و گویی بین او و فروشنده...
خارج شدن او از مغازه..............
فروشنده شتابان به سمت همان دختر و پسر رفت...و بسته حاوی لباس عروس را به دستشان داد...
تیر چراغ برق گاهی پناهگاه خوبی برای دیدن بهت و شادی و هیجان در چشمان دختر و برگشت شادی غرور  چهره پسر جوان میشد...
دستش را بر قلبش گذاشت...گرم بود...انگار از بوسه های عشقش سرشار بود....تمام بدنش گر گرفت آسمان را نگریست ....چهره پسری که عاشقش بود را به وضوح لابه لای ابرها دید......زیر باران راه افتاد....عشقشان یک معادله سه مجهولی را حل کرده بود!!!


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 4 بهمن 1390-12:27 ق.ظ

نویسنده :الهه

.......................

خنك تر از چیزیه كه فكرش میكردم...وقتی زلالی آب باعث میشه بند بند انگشت های پامو ببینم احساس سبكی میكنم....احساس زلال بودن و حس تازه متولد شدن....همه جا سرسبزه ....تنها صدایی كه شنیده میشه صدای باد و گهگاهی شور و نشاط جند تا پرنده از لذت پرواز.....روی جمن ها دراز میكشم...بالای سرم یه آسمون با رنگ آبی كمرنگ ....خودم و لابلای ابرا تجسم میكنم كه از این ابر به اون یكی میپرم....قشنگ تر از همه اینا خنكی نسیمیه كه روی صورتم حس میكنم...مثل یه دست نوازش نامریی میمونه كه روح ادم رو جلا میده...هوای پاك رو به ریه هام استشمام میكنم....و با تك تك ذرات وجودم از حس زنده بودن لذت میبرم....

همه

چیز بی ریاست...ساده و پاك...همه چیز همون جوری كه هست دیده میشه....بدون نیتی....پهناور و وسیع....اون جلوتر یه دره پر از گل هستش كه وسیع آغوشش رو برام باز كرده....با سرعت میدوم و خودم رو روی گل ها پخش میكنم....و بوی لذت بخشی كه دورم هستش رو حس میكنم......... كمی جلوتر صدای خنده میاد...صدای خنده مامان و بابا و منیره...كه با یه عده از نزدیكان زیر سایه یه درخت بزرگ نشستنو بساط جایی شونم به راهه....لبخند میزنم....روی یه تپه كوچیك امیر و مهسا نشستن و مهسا برای خودش از گل ها یه تاج درست كرده و رو سرش گذاشته و  با امیر بهم لبخند میزنن...خودم رو از لابلای گل ها به بالای یه تپه بزرگ میرسونم و امید رو میبینم كه زل زده به یه نقطه...نگاهش دنبال میكنم...و اسب مشكی رو میبینم كه اروم در حال خوردنه علفه....میرم كنار امید ...دستش میذاره روی شونم و بدون اینكه حرف بزنیم به عده اسب هایی كه از دور میان خیره میشیم....میرم سمتی كه صدای آب زیادی میاد ومث یه پرتگاهه....یه آن اتفاع زیادی رو كه زیر پاهام هستش رو احساس میكنم و خودم رو میكشم عقب....یه آبشار بزرگی كه منتهی میشه به یه رودخانه عظیم ولی آرام رو میبینم...حس پرواز تو تك تك سلول هام حس میكنم....یه حس اعتماد از امنیت و دوست داشته شدن...دست هام باز میكنم و خودم  رو رها میكنم....حسی رو تجربه میكنم كه تا حالا به اون زیبایی ندیده بودم...حس رهایی توی فضا....معلق بین زمین و آسمون ...حس سبكی جسمی و روحی.....حركت باد لابلای دست و پام این حس رو لذت بخش تر میكنه....حس آزادی و عشق....روبرو خورشید آروم وگرم نگام میكنه....انگار كه هدف اون باشه ...و توی این پرواز و نرسیدن به خورشید سیر میكنم....كمی جلوتر یه دشت بزرگ و سرسبز كه نگاهی منو تحسین میكنه...نگاهی كه امنیت رو تو چشماش میبینم...پروازكنان منو به بالای جایی میبره كه همه كسایی كه دوسشون دارم اونجاست....همشون شادی كنان منو  میبینن و بعد آروم مراحل پرواز تمرین میكنن...و با همدیگه تو این جریان شوخی میكنن.....زیباست...آروم فرود میام....روی چیزی  پهن كه گوده و ما بین زمین و هواست مثل دست نامریی...گرمای بی نظیری از عشق و امنیت رو حس میكنم ....نوازشش رو روی موهام ....آروم دراز میكشم روی شی نامریی....و آروم میگم:"خدایا دوستت دارم!!!!"



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 4 دی 1390-02:55 ب.ظ

نویسنده :الهه

كوك كن ساعت خویش

كوك كن ساعتِ خویش ! ـ
 اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
 دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
 كوك كن ساعتِ خویش ! ـ
 كه مـؤذّن، شبِ پیـش
 دسته گل داده به آب
 و در آغوش سحر رفته به خواب
 كوك كن ساعتِ خویش ! ـ
 شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
 كه سحر برخیزد
 شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
 دیر برمی خیزند
 كوك كن ساعتِ خویش ! ـ
 كه سحرگاه كسی
 بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست
 كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او
 برخیزی
 كوك كن ساعتِ خویش ! ـ
 رفتگر مُرده و این كوچه دگر
 خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
 كوك كن ساعتِ خویش ! ـ
 ماكیان ها همه مستِ خوابند
 شهر هم . . . ـ
 خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
 كوك كن ساعتِ خویش ! ـ
 كه در این شهر، دگر مستی نیست
 كه تو وقتِ سحر، ـ
    آنگاه كه از میكده برمیگردد                      
 از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
 كوك كن ساعتِ خویش ! ـ
 اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ، ـ
 و در این شهر سحرخیزی نیست
 و سحر نزدیک است...


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 26 مهر 1390-07:32 ب.ظ

نویسنده :الهه

دستور زبان زندگی

چه غم انگیز نشاطی داریم

در بساطی همه خون آلوده

 راستی را به تبسم چه بگویم که اگر جلوه نمود؟

 راستی را اصلا گریه با خنده چه فرقی دارد  ؟

 من که سر گشته ام از این همه هیچ .......  وفقط می دانم

   که به  دستور زبانهای جدید                      

 خنده ( ماضی بعید ) است بعید

   گریه  ( استمراری ) است

   شادمانی  ( حرف )  است

   ( حرف ربط ) ی است که مربوط به این دوران  نیست .

   آرزو  هم که  ( ضمیر ) ی است که در ( اول شخص )  خواه 

   ( مفرد یا جمع ) هیچ هنگام بر آورده نخواهد گردید .

    مرگ را هم که دگر می دانم 

 ( پیشوند ) ی است که با ( قید زمان )  می آید .

   زندگی هم که دگر ( معلوم ) است




نظرات() 

تاریخ:جمعه 8 مهر 1390-11:08 ق.ظ

نویسنده :الهه

دو رقمی

هر روز مثل روز قبل تکراری است به نظر اجباری...که از سر نفس کشیدن و زنده ماندن احتمالا بایستی این لحظات را طی کرد...اما بعضی وقت ها صحنه های نابی از همین لحظه های تکراری خلق میشود که انگار همه ی ایام را سپری کردیم تا به این لحظه برسیم...لحظه هایی که بودن خود و بقیه برایمان ارزش میابد...مثل روزهای جمع شدن اعضای خانواده کنار هم مثل روزهایی که خوشحالی آنها را با چنان وصف کودکانه ای اززبانشان میشنوی...حاضری صد سال را تکراری زندگی کنی ولی این لحظه ها برایت باز هم تکرار شود...همین لحظه هاست که بعضی وقت ها باعث کوتاه آمدن سر مسایل بی ارزشی میشود که ذهن همه را درگیر کرده...اما جالب اینجاست که هیچ کس به عمر صد نخواهد رسید یعنی کتاب زندگی همه ما در یک عدد دو رقمی خلاصه خواهد شد....خیلی عجیب است کودکی که امروز به دنیا می آید را مطمینی بعد از صد سال نخواهد بود...و اضافه شدن این قضیه عددی به همه دانسته های قبلیت فقط عطش یک چیز را در تو زنده میکند...لذت بردن و ثبت ثانیه به ثانیه همان لحظه های ناب...صحنه هایی که خستگی را از دل آدمی بیرون میکند...مثل خندیدن مادر و پدر ...وقتی اوضاع مالی جور است...و شرایط زندگی برایشان آرامش بخش است...وقتی که برادرانت ازاد شدن انرژی شان را در رشته یا کار مورد علاقه شان برایت با شادی توضیح میدهند...وقتی سر کار صحنه هایی ناخود آگاه پیش می آید که نمیتوانی خنده ات را در کلاس کنترل کنی...

وقتی آقایی که به زور فارسی حرف میزند بخواهد تعداد غلط های مجاز امتحان فردا را جویا شود و با اعتماد به نفس کامل بگوید :"خانوم فردا چند غلط میشه کرد؟"
و تو ناخودگاه منظور او را بفهمی ولی تو هم سوتی دهی "سعی کنید هیچ غلطی نکنید!" و روزی را به خاطر میاوری...وقتی کلاس پر ازدحام خانوم ج شبکه اش به هم ریخته ...تمام اعضای کلاس که از قشر معلمین عصبی و کینه توز جامعه ایسلامی هستند با نفرت نگاه کنند....و تو و همکارت که در دقیقه نود کاری میکند که کل کاینات انگشت حیرت بر زبان میگیردد...نا خود آگاه چیزی را کشف کند درآن ثانیه ها و با شادی در جشم حیرت زده بقیه شادی کنیم که چیز جدیدی یاد گرفتیم...و شادی یاد گرفتن ما و چشمان گرد شده معلمین از این حرکات موزون!!!! روزی که دو تن از هنرپیشه های برجسته کلاس ها در یک کلاس رو دررو می افتند ...و صحنه ای را تجسم میکنی که پهلوان شفق با پهلوان غیور در حال دویل در صحرای سوزان تگزاس آمریکا هستند و آهنگ صحنه هم آهنگ معروف این قضایا...د  ررررررر و یا صحنه هایی را برای همکارت تعریف میکنی که یکی از معلمین که عاشق اوست هنوز دو دیقه از شروع کلاس نشده گریان به آغوش او پناه میبرد...که " من تو رو میخوام!!!من بابام میخوام" روزهای شلوغی که هیچ کس جا برای نشستن نداشت...به بهانه جلوگیری از جنگ و خونریزی برای سه کلاس همزمان کلاس حل تمرین تشکیل میدهیم...و همه نگرانی ما در این بهبوهه این است که آقای چشم هیز کلاس فلان جایی برای شاگرد مونثی باز نکند... و یا وقتی که کلاس را شبکه مبکنی و اصلاحا میگویی "همه یه لحظه بیان اینجا!" و شاهد آمدنشان به سمت میز مربوطه هستی!!! روز اردوی بچه ها...و شاد بودن به خاطر شادی آنها...... روزی که با بچه ها در پذیرش شوخی میکنی...و شاید هیچ دلیلی برای خندیدن نباشد اما آن لحظه آن حرکت ناخودآگاه صحنه خنده دار و ماندگاری را ذهنت خلق میکند ...که تمام خستگی روز از تنت بیرون میاید.. و همه ی این ها در زندگی دو رقمی ما اتفاق می افتد و یک خاطره خلق میکند...خاطره با هم بودنمان....که حتی با به یاد آوردنشان هم شاد میشوی...    


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 3 مهر 1390-07:37 ب.ظ

نویسنده :الهه

با همین دل و چشمهایم ، همیشه

با همین دل و چشمهایم ، همیشه

با همین چشم ، همین دل
دلم دید و چشمم می گوید
آن قدر كه زیبایی رنگارنگ است ،‌هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زیباست ،‌زیاست ،‌زیباست
و هیچ چیز همه چیز نیست
و با همین دل ، همین چشم
چشمم دید ، دلم می گوید
آن قد كه زشتی گوناگون است ،‌هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زشت است ،‌ زشت است ،‌ زشت است
و هیچ چیز همه چیز نیست
زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز
وهیچ ، هیچ ، هیچ ، اما
با همین چشم ها و دلم
همیشه من یك آرزو دارم
كه آن شاید از همه آرزوهایم كوچكتر است
از همه كوچكتر
و با همین دلو چشمم
همیشه من یك آرزو دارم
كه آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
از همه بزرگتر
شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه كوچك
و من همیشه یك آرزو دارم
با همین دل
و چشمهایم
همیشه

(مهدی اخوان ثالث)



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 28 شهریور 1390-02:06 ب.ظ

نویسنده :الهه

نیایش

درود روزهای درخشان زندگی

درود صبح روشن هر روز

درود شادمانی ساده و بی آلایش

 

وقتی هر ثانیه را مفهومی به اندازه‌ی یك دنیا تعریف می‌كنیم

دیگر فرصتی نمی‌ماند تا دلم هوای دلتنگی كند

تا بگویم چرا زنده‌ام

 

آن هنگام كه دیده هایی را منتظر دست هایم می‌بینم،

شكر گذاری ساده‌ترین نشانه‌ی زیستن است.

 

همراه همه‌ی لحظه های زندگی ...

لحظه هایم با تو معنایی تازه گرفته

تپش نبضی كه سال ها فقط تپش بود،

حالا شور زندگی است.



نظرات() 

تاریخ:شنبه 12 شهریور 1390-07:06 ب.ظ

نویسنده :الهه

مهربانی

مادر ای والاترین رویا ی عشق

ما در ای دلوا پس فردای عشق

ما در ای غمخوار بی همتا ی من

اولین و آخرین معنای عشق

زندگی بی تو سراسر محنت است

زیر پای توست تنها جای عشق

ما در ای چشم و چراغ زندگی

قلب رنجور تو شد دریای زندگی

تکیه گا ه خستگی ها یم توئی

ما در ای تنها نرین ما وای عشق

یا د تو آرام می سا زد مرا

از تو آهنگی گرفته نا ی عشق

صوت لالائی تو اعجا ز کرد

ما در ای " پیغمبر زیبای عشق "

ما ه من پشت و پنا ه من توئی

جا ن من ای گوهر یکتا ی عشق

دوستت دارم تو را دیوانه وار

از تو احیاء شد چنین دنیا ی عشق

ای ا نیس لحظه های بی کسی

در دلم برپا شده غوغای عشق

تشنه آغوش گرم تومنم

                                    من که مجنونم توئی لیلای عشق



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 9 شهریور 1390-03:38 ب.ظ

نویسنده :الهه

گذر

ساعت چنده؟امروز چندمه؟سوالی که هزاران بار در روزهای زندگیمان پرسیده ایم...وقتی از دور نگاه میکنیم انگار این همین ما نبودیم که در روزی خاص منتظر تمام شدن ساعت های روز بودیم و یا از خوشحالی نمیخواستیم آن روزها و ساعت ها تمام شود...اما وقتی به عقب نگاه میکنیم ...فقط یک کلمه در گوشمان زمزمه میشود..."تمام شد" روزها و ساعت هایی که لحظه های شاد و خاطره انگیز و بعضا لحظات درد آور و ناراحت کننده را به ارمغان آورد...لحظات سختی که به جرات روح آدمی پوستی تازه می اندازد...سخت است و بحث آن عمیق... لحظاتی که به سرعت و برچشم هم زدنی جایشان را به حال میدهند...و با به یاد آوردنشان میشودخوشحال شد و لبخندی ناخواسته زد و یا اشک ریخت و اندوهگین شد...آدم هایی که در تمام این لحظات می آیند و میروند...حرف هایی که خاطره می آفرینند و میروند... انگار که مکان ثابت است و این روزها ، شب ها، آدم ها و حرف ها است به مکان زندگی ما وارد میشوند...و دلیل همه این ها خیلی عمیق است...عمیق و ادراکی....در همه ی این لحظات دنبال دلیلی برای زندگی میگردیم...دلیلی که شاید در نگاه عزیزترین فرد زندگیمان خلاصه شود...حضور یک نگاه...و شاید از دید سروین و دانا شاد بودن و خندیدن...خنده های پر شیطنت...وقتی چیزی را جدی میگیری و انتظار داری کلاس با انضباط خاصی پیش برود...آخر ساعت جز روشی دیگر چیزی ندیده ای...چون بهانه چشم های شیطنت سروین است که نمیگذارد خود را در ابعاد باید و حتما محدود کنی...انگار دستت را میگیرند و با نشانه ای میخواهند تو هم در این بهانه زندگی همگام شوی ...نه ناراحت میشوند از حرف هایت نه یادشان میماند... اما باز هم این سوال همیشگی در مغزت تکرار میشود که این گذر زمان بهر چیست؟؟؟



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 6 شهریور 1390-02:54 ب.ظ

نویسنده :الهه

امن

جایی همین نزدیكی ها كه هیچ كس نشانی از آن ندارد...هیچ كس نمیداند درون آن چه میگذرد...هیمن جا...همین لحظه همین حالا...برای زنده ماندن كافی است ....جایی كه دست هیچ غریبه ای به آن نرسیده...و هیچ كس جرات نظر دادن درباره خوب بودن و بد بودن آدم های آنجا نداشته و نخواهد داشت....مامن آرامش است...جایی برای راحتی محض...آرامش به معنای ناب...آرامشی حاصل از ناب بودن محیط...هیچ صدای غریبه ای شنیده نمیشود...و هیچ كس نمیتواند وارد شود...آرامشی برای ابدیت...و این جاست كه من با من تنهاست.....و منی دیگر در میان تمام من های من هرچند خوب و هر چند بد و شاید به نظر تو هرچند ناپاك باز هم من است...و هر منی هر چقدر ناپاك باشد باز هم هم من است...و من ارزش زندگی دارد...ارزش نفس كشیدن....و لذت بردن از همین مكان امن....

شاید به جرات گفت وقتی درون این مكان امن نامریی وار من های ساختگی من می آیند و میروند...من توان زیستن می یابم...قدرت نفس كشیدن ...میشود خلق كرد ...از بین برد...میشود قهر كرد...میشود همه چیز را به هم ریخت...میتوان در آغوش كشید همه آرامش ها را...میتوان از ته دل خندید یا كولی وار زار زد....مكان غریبی كه فقط آرامش به دنبال دارد و سكوت...هیچ كس بهانه ای برای وارد شدن ندارد...و روزها و شب ها را میتوان در این سكوت گذراند بدون این كه كسی متوجه باشد...بدون این كه كسی خرده بگیرد...خوشحال شود یا نارحت...امن بودنش را از همین حصار ساخته است...لذت ناب از همین حصار است...و بس....خوشحالی واقعی به همزمانی این مكان با مكان های دیگر است...میتوان در زد وارد شد و همه را از پشت پنجره این مكان دید...از بودنشان خوشحال شد یا ........


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 1 شهریور 1390-06:38 ق.ظ

نویسنده :الهه

برای تو

دستانم را بگیر، مرا یاری کن در این ظلمت گمراهی ها و تردید، نشانه ای از وجودت برای ذره ای آرامش نشانم ده.مرا یاری کن مرا که برایت هستم ، اما مدتی است چشمان نابینای من یارای دیدن انوار بیکران تو را در اطرافم ندارد.
مرا یاری کن تا قلب پر دردم به آرامش برسد،مرا یاری کن تو که یاری گر دردهای من بودی،مرا رها مکن که در این وادی ظلمت گرفتار بادهای غفلت نگردم. بگذار حس کنم تو را، و پرده ترس و واهمیشه جایش را به آرامش دهد که هیچ لعبت گرانبهایی این آرامش را به ارمغان نیاورد.
 مرا دوست داشته باش وبرای هر تپش قلبم آرامشی بیاندیش.دستانم سست شده و پاهایم توان رفتن در تاریکی ها را ندارد.دست پر مهرت را بر شانه ام حلقه کن و آغوش پر مهرت را برایم بگشا تا آرامش حضورت بر پیکره وجودم جاری شود و کمی از دلتنگی هایم را بزداید.
همیشه با من باش و عاشقانه نگاهم کن،مرا در نیمه های تاریک راه تنها مگذار. توان اندیشیدن ،صبر،تحمل و فداکاری را به من بده. خیلی وقت است که دلم برای آغوش مهربانت تنگ شده است.از من نابینا که پرتو نور حضورت را که باید ببینم نمیبینم ، انتظار نداشته باش که مهر و محبت حضور دستانت را که همیشه جایش در زندگیم باقی است حس کنم.
آری من نابینا و فلج هستم ، ولی تو عاشق این نابینا و افلیج باش. به من نشان بده معنای دوست داشتن چیست؟برای من که تشنه محبت توام.
از من بگذر ، از بی محبتی هایم و مرا ببخش.خیلی وقت است که همه می آیند و میروند و من به دنبال نشانه و رد پایی از تو میگردم.ردپایی از آرامش که مرا به تو برساند.مثل خنده های کودکی هایم از عمق.مثل آرامش ناب آن لحظه ها که لبخند تو را در بی کران آسمان و کنار پروازهای پرندگان به وضوح میدیدم.اما خیلی وقت است که ترس از نبودنت و ترس از رها شدنم دنیای تاریکی را برایم رقم زده است.مدت هاست که دنبال لبخند زیبایت لابلای ابرهای بیکرانه غروب میگردم.خیلی وقت است که صبح ها همان نسیم خنک با همان عطر و بوی زیبا را برای لمس وجودم و نوازشم می فرستی، اما من فلج شده ام و ظالمانه این دست نوازش را پس میزنم و تو را عمیق تر میخواهم. من بی عاطفه و بی احساس را دوست داشته باش و بر کارهایم بخند و بگذار من هم بر سختی های بی تو بودن و نفهمیدن و نداستن نشانه های عشق تو بخندم . بگذار با هم بخندیم.
دلم آرامش میخواهد.آرامش حضورت را در قلبم.اگر عاشقم نیستی دیگر این نفس کشیدن برایم معنایی ندارد ، پس از بودن و حضور من صرف نظر کن انگار که هیچ وقت نبوده ام. نگذار دستان شک و تردید شیطان جلوی چشمانم را ببندد. من فقط آرامش میخواهم .آرامش حس کردن حضورت در کنارم همیشه. دلم آغوشت را میخواهد.آغوش گرم و عاشقانه تو را که هیچ انتظاری جز شاد بودن مرا ندارد.
 مرا تنها مگذار، دستانم را بگیر و مرا در محبت بیکرانت ذوب کن."دلم برایت تنگ شده است"


نظرات() 

تاریخ:شنبه 1 مرداد 1390-09:19 ق.ظ

نویسنده :الهه

دادگاه فکری

هیچ کس توان حرف زدن نداشت...با این که نمونه های پرونده هزاران بار در دادگاه های مختلف اجرا شده بود ولی باز حالت گیجی و منگی در صورت تمام حضار پدیدار بود...شاید این پرونده با دیگر پرونده ها فرق کند...از یک طرف عقل سکان سخنرانی را به دست گرفته بود و از یک طرف احساس با بیان دلایل این شبهه را در همه ایجاد میکرد که شاید این پرونده مثل دیگری ها به حبس ابد و بایگانی در زندان قضایی تجربه ها محکوم نگردد...

عقل برای بردن نتیجه و تمام کردن نتیجه به نفع خود تمام پروند هایی که در تمامی سال های زندگی آدمی وجود داشته و با فرضیات عقل پیش رفته و با موفقیت روبرو شده بود را روی میزش تلن بار کرده بود...

اما پرونده های احساس که با موفقیت روبرو شده باشد فقط تعداد انگشت شماری بود ...و همین احساس را از بیان محکم کلمات عاجز کرده بود...

انعکاس صدای عقل درون دادگاه حالت شبهه برانگیزی ایجاد کرده بود...

"برای داشتن زندگانی آرام با عقل تصمیم بگیر ...."

اما احساس چه...ذوق کودکانه ای که فقط یک بار برای شروع درون آدمی ایجاد میشود...آیا باز هم با شروع عاقلانه درون آدمی بیدار میشود یا نه؟این ها حرف هایی بود که احساس مدام تکرار میکرد..شروع یک زندگی با حس فوق العاده ....یا شروع فقط به قصد آرامش....

 



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 19 اردیبهشت 1390-09:00 ب.ظ

نویسنده :الهه

دنیا تعطیله!!!

آهای آقا،بله با شمام..کجا با این عجله ؟؟؟ همچین داری با سرعت از لابلای جمعیت این ور اون ور میری که انگار تو مسابقات دوی ماراتون شرکت کردی؟؟؟ دنیا تعطیل !!! بله درست شنیدی تعطیل ! دیگه لازم نیست به قول خودت از بوق سگ تا شب سگ دو بزنی! دنیا تعطیل شده!

آهای خانوم...چیه این قدر داد و بیداد راه انداختی تو صف بانک! دنیا تعطیل !دیگه هیچ حسابی بدون پول نیست و دیگه هیچ وقت حسابت خالی نخواهی دید تا حرص و جوش پول دانشگاه بچت بخوری!دنیا تعطیل !

شما دو تا !خجالت نمیکشید باز دنیا تعطیل شده ولی بازم سر خرج بی خودی هاتون همدیگر مقصر میکنید...بابا دنیا تعطیل!

پدربزرگ ببخشید که یکم دیر این قانون تصویب شده و شما عمری توی زندگی دوندگی کردید و الان در حسرت روزهای از دست رفته تو پارک نشستید ....بله درست شنیدید دنیا تعطیل !!!اجازه بدید دستتون بگیرم به نزدیکترین آژانس هواپیمایی ببرم تا هر جای دنیا دوست دارید رایگان برید!

خواهش میکنم همه خونسردی شون رو حفظ کنن! جا برای همه پیدا میشه ! آقا هل نده ه !!! باشه باشه !!! یکی یکی.............

"الو...سلام...قربونت همه خوبن...منم الان تو جزایر هاوایی هستم البته با هلیکوپتر شخصیم!!! شما کجایید؟؟؟؟"


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390-11:04 ب.ظ

نویسنده :الهه

نکات ریز

وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار.

 

یادت باشد بهترین رابطه میان تو و همسرت زمانی است که میزان عشق و علاقه تان به هم بیش از میزان نیازتان به یکدیگر باشد.

 

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

 

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

 

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی دانی.

 

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

 

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

 

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

 

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

 

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

 

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

 

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

 

با زنی که با بی میلی غذا می خورد ازدواج نکن.

 

 وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 

 هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

 

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

 

 هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

 

 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

 

 سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش "  

 

 هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

 

 چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 

 وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

 

 هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

 

 وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

 

در حمام آواز بخوان.

 

در روز تولدت درختی بکار.

 

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

 

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

 

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

 

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

 

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

 

شیر کم چرب بنوش.

 

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

 

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

 

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

 

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند




نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 28 فروردین 1390-02:09 ق.ظ

نویسنده :الهه

گذر زمان

خیلی جالب میشد میتونستیم تو زمان سیر کنیم...و میشد به لحظاتی از گذشته و آینده سفر کرد...مامان و بابا که خاطرات خودشون رو میگن مثل اینه که ما از دور به اون ها نگاه میکنیم و شاید برای ما شخصیت هایی مثل آقا و مامان زینت شخصیت های زنده ای بودن که ما فقط با اون ها هم کلام نشدیم...و خیلی جالب بود میشد که تو گذشته پدر و مادرم و حتی دورتر از اون سیر کرد...

چند وقت پیش یه برنامه ای از استیفن هاوکینگ که راجع به سفر به آینده و گذشته حرف میزد...و در آخر به این نتیجه رسید که اگه میشد ماشینی درست کرد که با سرعت نور حرکت کنه میشه به آینده سفر کرد...

دوست دارم این ابعاد زمانی و مکانی شکسته میشد و راحت تر میشد حقیقت ماجرا رو دید...ولی این ماهیت زندگی که بایستی در جایی به دنیا آمد...و زندگی کرد...زندگی که برای اومدن و رفتنش هیچ اختیاری دست آدم نیست ...و چه خوب میشد حقیقت پر رنگ میشد و درک ها فراتر میرفت.....

 



نظرات() 



  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic