تبلیغات
راهی برای تحول - آرزو



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:یکشنبه 9 آبان 1389-05:22 ب.ظ

نویسنده :الهه

آرزو

دلم برای دوران كودكی تنگ میشود...زمانی كه حركت باد های خنكك اطراف خانه مان را بر روی صورتم با تمام وجود حس میكردم...

زمانی كه خوشحالی واقعیم وقتی بود كه امتحانم را بدهم و با بچه های مدرسه دوان دوان از كوچه همیشگی مدرسه بگذرم تا سریال ژاپنی "هانیكو" را كه از شبكه دو برنامه تصویر زندگی بود ببینم...

زمانی كه با خودم عهد میبستم تا امتحانات ثلث دوم را خوب بدهم تا عید را با آرامش طی كنم...

زمانی كه وقتی از مدرسه می آمدیم باد خنك پاییزی از لابلای دست و پای كودكانه ام رقص كنان مرا میخنداند و غروب زیبای خورشید با تمام رنگ های خیره كننده و تركیب موزونش زیباترین تابلویی بود كه در خاطراتم حك شد...

زمانی كه بزرگترین سرگرمی و هدفم شاخت یك كلكسیون از سنگ های مرمری بود كه در كوچه همیشگی مدرسه فراوان و با شكل ها و رنگ های مختلف بر روی زمین افتاده بود...و من مكان این كلكسیون را در جا كفشی آهنی در زیر پله زیر زمین قرار داده بودم...گرجه روزی جای خالیشان را دیدم و شكه شدم...

زمانی خوشحالی را در پر كردن آب از تنها منبع شهرك میدانستم..وقتی كه دبه سفیدمان را بصورت خم بر روی جویبار خنك تنها منبع آشامیدنی قرار میدادیم  و نوبتی با بچه های همسایه خنده كنان پر میكردیم...وقتی كه سرمان را داخل منبع میكردیم مثل این بود كه خنكی و شادی از رقص فرشته های كوچك بر مسیر آب را نظاره گر باشیم...

روزی كه خیابان ما برای اولین بار آسفالت شد...و داغی آسفالت و بوی قیر بوی تمدن را در رگ های من جاری كرد...

زمانی كه باران میبارید و ما در گاراژ منزلمان چای چوبی دم میكردیم...و فقط سرسبزی بود كه میدیدم و دیگر هیچ...

زمانی كه دستان مریضم در دست مادر بود...و من نگران از درس...به منزل همكلاسیم فاطمه در آن سوی خیابان رفتیم كه همیشه لباس هایش و كیف و كتابش بوی گوسفند میداد...ولی وقتی تاریخ را تا نیمه تمام كرده بود و با دست های پینه بسته صفحات خوانده شده و درس داده شده را نشانم داد برای اولین بار در زندگیم تصمیم گرفتم مثل فاطمه دانشمند شوم...با قدرت و با اعتماد به نفس

....رسم غریبی است نازنین...من تو و خاطره هایی كه مثل فیلم از جلوی چشمانم رد میشود...



نظرات() 
نوع مطلب : خاطره 
foot complaints
دوشنبه 27 شهریور 1396 08:44 ق.ظ
This is a great tip particularly to those new to the blogosphere.
Simple but very precise info… Thank you for sharing this one.
A must read article!
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 01:03 ق.ظ
If some one wants expert view about blogging and site-building after that i propose him/her to pay
a visit this web site, Keep up the good work.
http://finigan772.blog.fc2.com/blog-entry-16.html
شنبه 14 مرداد 1396 06:07 ب.ظ
Hi, i read your blog from time to time and i own a similar
one and i was just wondering if you get a lot of spam remarks?
If so how do you protect against it, any plugin or anything you can advise?
I get so much lately it's driving me insane so any support is
very much appreciated.
Margarito
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:27 ب.ظ
What's up to every , for the reason that I am truly eager of reading this webpage's post to be updated regularly.

It includes pleasant material.
std test
دوشنبه 5 تیر 1396 03:33 ب.ظ
چلیپا از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین در
آیا نه نشستن بسیار خوب با من پس از
برخی از زمان. جایی در سراسر پاراگراف شما در واقع موفق به من مؤمن متاسفانه فقط برای while.

من این مشکل خود را با فراز در مفروضات و شما ممکن است را سادگی
به کمک پر همه کسانی معافیت. در صورتی که شما در واقع که می توانید انجام من می قطعا بود در گم.
Twila
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:20 ق.ظ
Everyone loves it when folks come together and share views.
Great blog, stick with it!
بابای آرتاخان
دوشنبه 10 آبان 1389 08:00 ق.ظ
قشنگ بود . یادآوری خاطرات قدیم درسته که حس نوستالژی قشنگی به آدم می ده اما همی نحس نوستالژی با تمام زیباییش یه جور دلتنگی و آزار کمرنگ در خودش داره که برای شادی روح خوب نیست .
من همیشه می گم خاطره مال پیرمردهاست . . . یه کم از امروز بگو و فردا حالش بیشتره .
مگر اینکه خاطره ای رو تعریف کنی که خنده داره .
ببخشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر