تبلیغات
راهی برای تحول - داستانكی براساس نیمچه واقعیت(1)



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:یکشنبه 16 آبان 1389-01:58 ق.ظ

نویسنده :الهه

داستانكی براساس نیمچه واقعیت(1)

داستانكی براساس نیمچه واقعیت

 

قدم های سنگینش از پله ها حكایت از داشتن روزی سخت كاری همراه با اضافه كاری كه او را تا 9 شب در  اداره نگه داشته است...مدیر جدید هم برای ارتقای شغلی  تازگی ها شروع به گیر دادن های بی مورد كرده تا بگوید كه ما هم هستیم...

 

آپارتمان اجاره ایشان درآخرین طبقه ساختمان 6 طبقه شان قرار گرفته .

طبقه اول

بهتره پول اضافه كاری رو واسه ماشین خرج كنم...اگه همین جور بزارم جلو بندی بیشتر واسم خرج برمیداره...سقف خونه رو هم یه كاری میكنم....فعلا هوا اون قدر ها بد نیست...

طبقه دوم

این مهد كودك ها هم دیگه چه كیسه جدیدی باز كردن...یه دو ساعت نگه داشتن كه این قدر پول نمیخواد...باید چنگ بندازم به اون یه ذره پس انداز واسه جور كردن وام...فعلا از حقوق خبری نیست...

طبقه سوم

مرتیكه ...فك میكنه كیه؟معلوم نیست با كدوم پارتی اومده سر كار .حالا ادعا داره میز من رو بگیره...به جای ترفیع این همه تلاش تنها میزی كه دور از همه است و با آرامش بیشتری میشه كارهام رو بكنم ازم میگیرن...به درك!!!ایشالا اون قدر رو صندلی بشینه با اون هیكل گندش كه زخم بستر بگیره!!!

طبقه چهارم

باید یه وامی چیزی جور كنم!یه آپارتمان بهتر!شاید بهتر باشه كه یه مدتی برم زیرزمین مادرم زندگی كنیم!این همسری كه با ما كنار میاد.بهش میگم یه مدت تحمل كنه عوضش اگه پس انداز كنیم وضعمون بهتر میشه

طبقه پنجم

این همه عمر تلاش كه بابا ما هم اولادیم كه بعد سركار رفتن بشه مادرمون رو راهی كربلایی مكه ای كنیم !كه خرج خودمون هم بزور در میاد

طبقه ششم

صدای گریه بچه ای میاد.مرد:بابا بچتون رو ساكت كنیم میخوایم مثلا بریم خیر سرمون استراحت كنیم.بالاخره رسیدیم.الان تنها چیزی كه میچسبه یه مبل راحتی و یه چایی لب سوز!امیدوارم جغ جغه خواب باشه.بذار بابات امشب یه ذره ریلكس كنه.

كلید رو روی قفل قرار میده و گوشش رو میزاره رو در ...بله صدا از خونه ی خودش..

در كه باز میشه زنش رو میبینه كه با چشمای پف كرده و بچه نه ماهشون بغلش...و داره تكونش میده!!!

 

مرد:چی شده؟بازم مریض شده؟

زن:هیچی.فك كنم شكمش درد میكنه!

مرد:دارویی چیزی دادی؟چی خورده مگه؟تو چرا گریه كردی؟

زن:اره .یه ذره شیر!هیچی چیزی نیست!

مرد:واسه چیزی گریه نمیكنی تو!بگو ببینم؟كسی حرفی زده؟من كه گفتم قرض داداشت میدم.

زن:ای بابا.كسی چیزی نگفته!اون بیچاره هم كه حرفی  نداره!

مرد:میگی چرا گریه كردی یا نه؟(با صدای بلند)

گریه كودك بیشتر میشود

زن:چه خبرته؟تازه داشت خوابش میبرد!هیچی جنابعالی دیشب مهمونی تشریف نبردین زنگ زدن كلی به من بدبخت توپیدن!

مرد:كدوم عوضی زنگ زده؟من كه تا دیشب اداره بودم.اصلا عشقم كشیده نرم(صدا بلندتر شده)

زن:باشه صدات بیار پایین،همسایه ها میشنون!

مرد:بگو ببینم كی زنگ زده یا داد بزنم؟

زن در حال تكان دادن بچه:تو نمیشناسی.مریم خواهر دوماد...زنگ زد گفت ما محتاج شاباش شما نبودیم.كه نیومدین!

مرد:مریم كدوم خریه!

زن:یادت تو عروسیه مهران نشون دادم گفتم مجرد وكیل یه باغ خریده!

مرد:با عصبانیت یادم نمیاد!

مرد سریع شماره رو از روی تلفن حفظ میكند.و سریع شروع به شماره گیری میكند زن به سمتش میدود

زن:چی كار میكنی؟

مرد:میخوام حقش كف دسش بذارم!

زن:ولش كن بابا.زشت تو فامیلی!

مرد با صدای بوق ممتد روبرو میشه

مرد:اه ه ه !این چرا بوق میزنه؟

زن:یه طرفه شده.قبض این ماه ندادیم

مرد:كوفت!

مرد سریع موبابلش را در میاورد و شماره حفظ كرده اش را شماره گیری میكند

زن:ول كن.زشت.حالا یه چیزی گفته!

مرد:نه باید بهش حالی كنم!

زن میخواهد گوشی را از دست مرد بگیرد

مرد زن را هل میدهد زن با بچه روی مبل میافتد

مرد:الو...مریم خانم؟

شخص پشت گوشی یك مرد است كه خودش را احمد معرفی میكند

احمد:نه آقا من احمدم.مریم خانوم رفتن بیرون با خانم بنده، شما؟

مرد:من احسانم شوهر مریم(مرد با خودش یك سرچ میكند ولی كسی با نام احمد به خاطرش نمیاید.با خودش میگه:

اینم حتما مثل مریم كه یه شبه پیداش شده جز فامیلا)

احمد:سلام آقا احسان خوبید؟من میشم شوهر دختر عمو كوچیكه دختر خاله مریم خانوم

هیچ كدام از این آدرس ها در آن چند ثانیه اندك هم هیچ كمكی برای شناخت احمد نمیكند

مرد:نمیدونم(با عصبانیت).به هر حال ببینید آقا به اون مریم خانومتون بگید اگه مشكل روحی داره خودش رو به یه روانپزشك معرفی كنه

احمد:چرا؟مگه چی كار كرده؟بابا این مریم خانوم یه چند وقتیه كه حال خوشی نداره.زده به تیپ همه!

مرد:مشكل داره بره درمان كنه.بابا به كسی چه ما اومدیم مهمونی یا نه؟به كسی چه ربطی داره آخه.مریم خانوم چی كاره ان كه زنگ زدن هر چی از دهنش دراومده به خانوم بنده گفته!

احمد:با تعجب آقا احسان.بابا مریم خانوم و خانوم شما كه خیلی وقته با هم مشكل دارن!حالا حتما خواسته این جوری خودش رو خالی كنه!

مرد با تعجب و عصبانیت سریع به زنش نگاه میكند



نظرات() 
How does Achilles tendonitis occur?
شنبه 18 شهریور 1396 08:32 ب.ظ
It's very trouble-free to find out any matter on web as compared to books,
as I found this paragraph at this site.
foot pain
دوشنبه 13 شهریور 1396 08:21 ب.ظ
Hey there! I'm at work browsing your blog from my new iphone 4!
Just wanted to say I love reading through your blog and look forward to all your posts!

Carry on the fantastic work!
http://penniferrari.blog.fc2.com
شنبه 14 مرداد 1396 05:09 ب.ظ
I was curious if you ever considered changing the page layout of your blog?

Its very well written; I love what youve got to say.
But maybe you could a little more in the way of content so people could
connect with it better. Youve got an awful lot of text for only having one or two images.
Maybe you could space it out better?
شازده کوچولو
شنبه 22 آبان 1389 10:34 ب.ظ
ااااهان خوب زودتر بگو این پست ابتدای قصه بالائیه است
رضوان
یکشنبه 16 آبان 1389 09:04 ق.ظ
پس داستان شماره 2 ادامه این داستانه میگم چرا متوجه نشدما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر