تبلیغات
راهی برای تحول - داستانكی براساس نیمچه واقعیت(2)



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:یکشنبه 16 آبان 1389-01:59 ق.ظ

نویسنده :الهه

داستانكی براساس نیمچه واقعیت(2)

قسمت دوم(قسمت اول در داستانكی بر اساس نیمچه واقعیت (1) است)

 

زن رنگش میپرد.

زن:چی شده؟

احمد:البته حق با شماست.ولی خوب مهمونی كوچیكی هم نبوده.

مرد:یعنی چی ؟

احمد:به هر حال چند سال همه منتظر این مهمونی هستن.

مرد:خنده ای با عصبانیت میدهد.پس خانوادگی ترشیده ان!

احمد:نه آقا این چه حرفیه.خانومتون بهتر در جریانن آقا احسان.این مسایل كه شوخی بردار نیست

مرد:یعنی چی شوخی بردار نیست؟

احمد با صدای آهسته تر كه فقط مرد بشنود

احمد:آقا احسان پس چرا خانومتون چیزی بهتون نگفتن!؟

مرد:چی رو باید میگفته؟

احمد:بابا خانوم شما خودشون پیشنهاد دادن روز مهمونی رو!پس چرا نیومدین؟

مرد:خانوم من؟بابا من اداره بودم!

احمد:بله دیگه.این مریم خانوم ما از مدت ها قبل روز مهمونی رو مشخص كرده بود.اما تازه داماد به خاطر روی گل خانوم شما روز مهمونی رو عوض كرده.اصلا من فكر میكنم عصبانیت مریم خانوم از همین بوده

مرد:با عصبانیت و داد زدن به روی گل كی؟

مرد بی اختیار دستش روی قطع گوشی میرود و گوشی قطع میشود

مرد:الو الو!!!!

زن:چی شد؟

مرد:تو خجالت نمیكشی؟به تو چه ربطی داره مهمونی كی برگزار شه؟تو با تازه توماد چه ارتباطی داری؟هااااااااااااااا

زن:با ترس و بغض:چی میگی؟كدوم مهمونی؟این حرفا چیه؟

موبایل زنگ میزند.

مرد سریع گوشی را جواب میدهد

احمد:الو قطع شد.به هر حال تازه دومادم كه دید خانوم شما نیومده مهمونی رو بهم زد

مرد:چی مهمونی بهم خورده؟

زن:مهمونی به هم خورده!!!

احمد:بله آقا.همه بعد رفتن تازه دوماد رفتن!

مرد:چی داری میگی ؟حالیت هست؟ببینید احمد اقا من شما رو تا به حال ندیدم ولی درست نیست هر چی دوست دارید بگید!!

احمد:این چه حرفیه.خوب منم میخواستم اولین بار شما رو تو مهمونی ببینم كه نشد.در واقع نیومدین!

مرد با عصابنیت گوشی را قطع میكند

مرد:تو با تازه داماد چه ارتباطی داشتی؟

زن:چی داری میگی،دیوونه شدی؟

مرد:شازده مهمونی رو به خاطر شما بهم زدن!

زن:من؟این حرفا چیه من و اون اصلا تا حالا یه كلمه حرفم نزدیم.

موبایل زنگ میزند.مرد تماس را رد میكند.

زن:دروغ گفتن!كی این حرف میزنه؟

مرد با بغض روی مبل مینشیند

مرد:تمام سختی ها رو به این خاطر تحمل میكنم كه تو تو زندگیمی

زن روبروی مرد می ایستد!

زن:این چه حرفیه؟كی این حرف زد؟

مرد:میدونم مشكل داریم ولی خودت میدونی صبح تا شب برای خاطر تو كه اون اداره ی كوفتی رو تحمل میكنم

گوشی زنگ میزند.

زن گوشی را با عصبانیت از مرد میگیرد.

زن:الو

احمد:سلام.

زن:بله.شما؟

احمد سریع گوشی را به مریم میدهد كه تازه از بیرون آمده.

مریم:الو؟

زن:شما؟

مریم:من مریمم دیگه.شما؟

زن:من آینازم.

مریم:ببخشید اشتباه گرفتیم.و قطع میكند

زن با تعجب شماره را نگاه میكند و به شماره گیر تلفن نگاهی میاندازد.شماره 7،5 گرفته شده!

زن لبخندی از خوشحالی میزند و گوشی رو به مرد میدهد تا مقایسه كند.

مرد شماره ها را با دقت از چشم میگذراند.بله 7،5 گرفته شده.

هر دو میخندند...مرد از خوشحالی زن را بغل میكند.

مرد:یعنی اشتباه گرفتم؟؟؟

زن:بله اسكول!!!!

مرد:بذار زنگ بزنم ببینم چی بود میگفت این مرده؟

مرد دوباره به شماره اشتباهی زنگ میزند.

مرد:ببخشید احمد آقا(و گوشی را در حالت پخش قرار میدهد)

مریم:الو(با خنده)

مریم:نه آقا من مریمم.احمد آقا گوشی رو برداشته، آخه ما آقایی به اسم احسان داریم كه من با زنش یه مدت قهرم.

احمد گوشی را از مریم میگیرد

احمد:آقا ببخشید !

مرد:شما ببخشید من اشتباهی گرفتم

احمد:چی شده؟شما كدوم مهمونی نرفتین؟

مرد:بابا دیروز یه حنابندون بود ما هم كه اداره بودیم نتونستیم بریم.این شد كه امروز خواهر دوماد به زن بنده زنگ زد و كلی توپید.شما كدوم عروسی را نرفتین؟

احمد با خنده

احمد:اقا عروسی كدوم!یه مهمونی بود برای تقسیم ارث بین تنها وراث یعنی برادرزاده های تازه دوماد كه مریم خانوم و خانوم شما...ببخشید منظورم زن همون آقا احسان ماست...

هر دو میخندند

مرد:تازه دوماد كیه؟

احمد:بابا تازه دوماد 87 سالشه...كه تازه با یه دختر 24 ساله تجدید فراش كرده..اسمش مونده تازه دوماد.خوب این تازه دوماد خانوم احسان رو خیلی دوست داره.و چون  دید نیومده مهمونی رو بهم زد!

هر دو میخندند

مرد با خنده خداحافظی میكند و بابت اشتباه پیش اومده معذرت خواهی میكند.

زن و مرد هر دو میخندند.

مرد زن را بغل میكند و میبوسد

مرد:ببخشید عزیزم ...امروز مغزم هنگ كرده اساسی!

زن:معلوم!پاشو بخواب كه فردا مهمون داریم؟

مرد:چه مهمونی؟

زن:پاگشای تازه دوماد!!!

و هر دو میخندند!!!



نظرات() 
Can stretching help you grow taller?
شنبه 25 شهریور 1396 06:23 ق.ظ
Very nice article. I definitely appreciate this site. Continue the good work!
foot pain
دوشنبه 13 شهریور 1396 10:40 ب.ظ
It's a pity you don't have a donate button! I'd without a
doubt donate to this fantastic blog! I suppose for now i'll
settle for bookmarking and adding your RSS feed to my Google account.

I look forward to brand new updates and will share this site with my Facebook
group. Talk soon!
http://paulettawickersheim.hatenablog.com/
شنبه 14 مرداد 1396 05:22 ب.ظ
Thank you for another great post. Where else could
anybody get that type of information in such a perfect manner of writing?

I have a presentation subsequent week, and I'm on the search
for such information.
شازده کوچولو
شنبه 22 آبان 1389 10:28 ب.ظ
سلام
وای چی شد بالاخره؟
همه چی قاطی پاطی شده بود
بابای آرتاخان
سه شنبه 18 آبان 1389 09:24 ق.ظ
این از خودتون بود ؟
فوق العاده بود . خیلی حال داد .
رضوان
یکشنبه 16 آبان 1389 09:01 ق.ظ
بابا من که آخرش نفهمیدم چی شد چی به چی بود کی به کی بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر