تبلیغات
راهی برای تحول - تپه‌های مجاور آسمان -نویسنده انریكه كونگرائینس مارتین



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:پنجشنبه 23 دی 1389-08:14 ب.ظ

نویسنده :الهه

تپه‌های مجاور آسمان -نویسنده انریكه كونگرائینس مارتین


استبان نگاهی به پایین انداخت و اسکناس نارنجی رنگ را دید. از تپه تا جاده پایین آمد و پس از آن‌که چند قدم پیش رفت، در نزدیکی باریک‌راهی که به موازات جاده‌ی اصلی کشیده شده بود اسکناس را مشاهده کرد.
‏با تردید، ناباور، خم شد و آن را به دست گرفت. ده، ده، ده، یک اسکناس ده سوله‌ای بود، اسکناسی که پسه‌تاهای بسیار و رآل‌های بی‌شماری ‏می‌ارزید. دقیقاً چند رآل؟ نشانگر چه ثروتی بود؟ استبان آن قدر نمی‌دانست ‏که بتواند وارد حساب‌هایی این قدر پیچیده شود، اما همین برایش کافی بود که بداند این اسکناس از کاغذ سرخ رنگی است و سمت چپ و راست آن یک عدد ده نوشته شده است.
‏از جاده گذشت و وارد محوطه‌ی پر آشغال شد. به کوچه قدم گذاشت و از ‏آن‌جا توانست بازار مردم پولدار را ببیند. این شهر لیما بود، لیما، لیما؟ کلمه ‏برایش معنایی نداشت. به یاد آورد که عمویش از لیما به عنوان شهری بزرگ، ‏آن‌قدر بزرگ که یک میلیون و نیم آدم در آن به سر می‌بردند برایش حرف زده بود.
ایستاد و فكر كرد: شهر، بازار ثروتمندها، ساختمان‌های سه و چهار طبقه، اتومبیل‌ها، انبوه آدم‌ها و اسكناس نارنجی كه در جیب شلوارش بود. بعد كمی گردش كرد. به سنتیس كه جزو شهر بود رسید. مردم، جنب‌و‌جوش داشتند، در هر سو در تكاپو بودند، و او همیشه در میان این‌همه حركت بی‌جنبش مانده بود...
چند بچه‌ی هم‌سال او در پیاده‌رویی بازی می‌کردند. استبان در چند متری ‏ایستاد تا رفت و برگشتِ توپ‌ها را نظاره کند. سپس، مدتی که گذشت، بچه‌ها ‏رفتند، به جز یکی‌شان که تقریباً هم‌سال استبان بود. لباسش عبارت از یک شلوار بود و یک پیراهن خاکی.
‏از استبان پرسید:
- اهل این جایی؟
‏استبان احساس کرد که منقلب شده است و ندانست چه‌طور توضیح بدهد که از هنگام رسیدن به آن‌جا، یعنی از چند روز پیش، روی تپه زندگی می‌کند.
‏بچه‌ی دیگر پرسید:
‏- مال كجایی؟
‏- آن جا، بالای تپه.
‏و محلی را که از آن آمده بود نشان داد.
‏- اگوستینو؟
‏استبان لبخندزنان جواب داد:
- بله، همان‌جا.
این اسم درست بود، اما استبان هرگز آن را چنین نمی‌نامید. آلونکی که ‏عمویش ساخته بود د‏ر محله‌ی مجاور آسمان قرار داشت و فقط استبان بود ‏که این را می‌د‏انست.
بچه‌ی دیگر پس از لحظه‌ای گفت:
‏- من خونه‌ای ندارم.
‏تیله‌ای به زمین انداخت و با شدت گفت:
‏- تف، خونه‌ای ندارم.
‏استبان پرسید،
‏- پس کجا زندگی می‌کنی؟
‏- تو بازار؟ مواظب میوه‌ها می‌مونم و بعضی وقت‌ها هم می‌خوابم.
و د‏وستانه اضافه کرد:
‏- اسمت چپه؟
‏- استبان.
‏- اسم منم پدرو است.
‏با هم راه افتادند. کمی قدم زدند. بیش از پیش آد‏م د‏یده می‌شد، بیش از پیش خانه بود، د‏ر خیابان بیش از پیش ماشین ‏دیده می‌شد.
‏استبان که اسکناس را به ‏دوستش نشان می‌داد ‏گفت:
‏- ببین چی پیدا کرد‏ه‌ام.
‏پدرو ضمن این‌که اسکناس را می‌گرفت پرسید:
- اوه، کجا پیداش کرد‏ی؟
‏- نزد‏یك تپه.
‏- می‌خوای چی کارش کنی؟
‏- نگهش می‌دارم.
‏اما اگه من جای تو بودم باهاثش معامله می‌کردم. قسم می‌خورم.
‏- چه جور معامله‌ای؟
‏- هزار جور معامله می‌شه کرد. تو چند روز، هر کدوم می‌تونیم ده سول ‏بیشتر داشته باشیم.
‏استبان با حیرت پرسید:
‏- ده سوله بیشتر؟
‏- تو اهل لیمایی؟
استبان سرخ شد:
‏- نه، اهل تارما هستم.
‏ورودش به لیما، خانه‌های پای دامنه‌ی‌ تپه، وسط تپه و بالای تپه را به یاد آورد. آن‌جا شهر را چنان زیر پای خودش دیده بود که گمان کرده بود ‏خودش در جوار آسمان قرار گرفته.
‏پدرو گفت:
‏- تو لیما خیلی معامله‌ها می‌شه کرد. مثلاً مجله و داستان‌های مصور خرید و فوراً فروخت. امشب می‌تونیم پونزده سوله داشته باشیم.
‏- پانزده سوله؟
‏- بی برو برگرد. پونزده سوله، دو سوله و نیم اضافه مال تو، دو سوله و نیم ‏دیگه مال من. نظرت چپه، ها؟...
دو پسر بچه بعد از ناهار به هم رسیدند. پدرو به استبان یاد داد که چه‌طور به رکاب ترامواها چنگ بیندازد و خودش را به مرکز شهر برساند، دوان دوان از ‏وسط خیابان عبور کند و در شهر، جمعیت را بشکافد...
به در بزرگی رسیدند. داخل یک حیاط، انواع مجله‌ها وجود داشت، مردها، زن‌ها، بچه‌ها، هر نوع مجله‌ای که می‌خواستند انتخاب می‌کردند. پدرو به قفسه‌ای نزدیک شد و یک بسته مجله زیر بغل گرفت. بعد آن‌ها را ‏شمرد و به استبان گفت:
‏- پول بده!
‏برای استبان دشوار بود که از اسکناس دل بکند. پرسید:
- درست ده سوله می‌شود؟
- بله، درست. ده مجله، دونه‌ای یه سوله.
‏استبان پول را به مرد چاقی داد و همراه دوستش بیرون آمد.
‏در میدان سان مارتین مستقر شدند. روی یکی از دیواره‌های کوتاهی که در امتداد چمن کشیده شده بودند، بساط ‌شان را پهن کردند و شروع به فریاد زدن کردند:
‏- مجله، مجله، دونه‌ای یه سوله و نیم.
‏خیلی نگذشته بود که فقط شش مجله مانده بود و بقیه به فروش رسیده بود.
‏پدرو با غرور گفت:
‏- خب، چی فکر می‌کنی، ها؟
- خوبه، خوبه...
استبان احساس كرد كه حق‌شناسی نسبت به دوستش، به شریكش، وجودش را لبریز كرده.
فروش مجله ادامه داشت.
- مجله، مجله، دونه‌ای یه سول و نیم.
در ساعت چهار و نیم فقط یك مجله مانده بود.
پدرو گفت:
- آخ كه دارم از گشنگی هلاك می‌شم. می‌تونی برام یه نون یا یه شیرینی بخری؟
استبان جواب داد:
- مسأله‌ای نیست.
پدرو یك سوله از جیبش درآورد و توضیح داد:
- اینو از دو سوله و نیم خودم می‌دم.
- بله، متوجهم.
پدرو كه نبش خیابان را نشان می‌داد گفت:
- تا سینما می‌ری جلو، بعد وارد خیابون اول دست راست می‌شی، پنجاه متر كه بری، یه مغازه‌اس كه مال ژاپنی‌هاس. یه نون با ژانبون، یا موز و كمی بیسكویت بخر.
استبان از خیابان گذشت، از لابه‌لای اتومبیل‌ها كه ایستاده بودند عبور كرد و جهتی را كه پدرو نشان داده بود در پیش گرفت.
كمی بعد، پاكت بیسكویت به دست برمی‌گشت.
از مقابل سینما گذشت. ایستاد كه آگهی‌ها را تماشا كند. سپس از وسط خیابان رد شد و به جایی كه بساط‌ شان را پهن كرده بودند رسید. اما از پدرو اثری نبود. آیا اشتباه كرده بود؟ نه، حتماً همان‌جا بود. فكر كرد دیر كرده و پدرو حتماً به دنبال او می‌گردد. زمان می‌گذشت. و پدرو و پانزده سوله. اعلان‌های نورانی روشن می‌شد. مردم با سرعت بیشتری راه می‌رفتند. استبان، بی‌حركت، تكیه داده به دیوار، پاكت بیسكویت به دست، همان‌جا ایستاده بود. پرسید ساعت چند است. شش و ده دقیقه بود.
یعنی پدرو فریبش داده بود؟ اسكناس نارنجی رنگش را دزدیده بود؟... دیگر ساعت هفت شده بود. استبان به خودش فشار آورد كه گریه نكند.
خسته از انتظار، ضمن آن‌كه دندان بر بیسكویت می‌فشرد، پریشان حال، به راه افتاد، روی ركاب تراموایی نشست تا به محله‌شان برگردد.
لیما نخستین درسش را به استبان داده بود و او هم خوب آن را فهمیده بود.

انریكه كونگرائینس مارتین
داستان‌های كوتاه از آمریكای لاتین؛ برگردان قاسم صُنعوی؛ چاپ چهارم؛ تهران: نشر گل آذین 1388.



نظرات() 
foot pain
سه شنبه 14 شهریور 1396 04:29 ق.ظ
No matter if some one searches for his vital thing, thus he/she desires to be available that in detail, thus that thing is maintained over here.
chaturbatefreetokenshack.com
دوشنبه 13 شهریور 1396 04:33 ق.ظ
It is perfect time to make some plans for the long run and it is time to
be happy. I've learn this post and if I may just
I desire to counsel you few attention-grabbing things or advice.
Perhaps you could write next articles regarding this article.
I desire to read even more things approximately
it!
lurlenehogarth.hatenablog.com
شنبه 14 مرداد 1396 05:26 ب.ظ
I could not resist commenting. Very well written!
std test kit
دوشنبه 5 تیر 1396 03:34 ب.ظ
ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین
ابتدا آیا واقعا کار درست با من پس
از برخی از زمان. جایی در سراسر پاراگراف شما موفق به من مؤمن متاسفانه فقط برای while.
من با این حال کردم مشکل خود را با فراز
در مفروضات و شما ممکن است را سادگی به پر کسانی که شکاف.

اگر شما که می توانید انجام من خواهد قطعا تا پایان در گم.
Irish
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 10:46 ق.ظ
Hi colleagues, how is everything, and what
you would like to say regarding this paragraph, in my view its actually awesome in favor of
me.
رضوان
دوشنبه 27 دی 1389 09:27 ق.ظ
سلام الهه جون خوبی ؟؟؟؟؟؟؟
هنوز نخوندمش چون خارجیه !!!!!!!!
امید
یکشنبه 26 دی 1389 09:39 ق.ظ
امید
شنبه 25 دی 1389 06:41 ب.ظ
سلام
شكوه
شنبه 25 دی 1389 12:55 ق.ظ
قشنگ و زیبا بود و از نظر مفهومی هم جالب بود ولی می تونست دراماتیك تر هم بشه البته درامی كه زیبا باشه نه زیاد غلوآمیز. داستان قبلی خودت رو بیشتر می پسندم.این داستان زیاد غافلگیرانه نبود وسطاش آخرش رو حدس زدم . داستان خیلی خوب، داستانی كه هیجان زدت كنه و چیزی رو به تصویر بكشه كه فكرش رو نمی كردی. از این كه وبلاگی داری كه حوصله ی آدم رو با حرفای چرت سر نمیبره ممنونم وبلاگت خیلی عالیه... دوست قدیمی خوشگلم
sare
جمعه 24 دی 1389 03:52 ب.ظ
امید
جمعه 24 دی 1389 01:02 ق.ظ
سلام وقت بخیر
اوضاع و احوال چطوره؟
داستان خیلی قشنگی بود.
می بینی چقدر شیوا و ساده بود. هیچ کلمه یا واژه قلمبه سلمبه نداره.
راحت راحت به سادگی یک لیوان آب خوردن.
کاش من هم می تونستم اینقدر ساده بنویسم.
ساده و پر محتوا
زیبا بود شاد باشی.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر