Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 4 تیر 1392-12:04 ق.ظ

نویسنده :الهه

لباس عروس

آن ور خیابان مکان امنی است که زیر تیر رس نگاه های غریبه و آشنا نباشد...پشت تیر چراغ برق...به سان منتظری در ایستگاه...اما منتظری برای یک پوشیدن یک لباس...لباسی که چند سال تماشاگر جزییاتش از پشت ویترین بوده...که میداند برای دوختش چقدر پارچه و چقد نگین و سنگ تزیینی به کار رفته...رویاهایی که پوشیدن آن لباس را داشته...رویاهایی که در آنها خود را تنها مالک این لباس میدید....و هر بار عبور از جلوی این مغازه عبور از تمام آن رویاها با تمام جزییات بود....
اما اکنون این ور خیابان نظاره گر تماشاگران جدیدی بود...دختر و پسری جوان ...ذوق دخترک از خرید لباس...و ناامیدی و نگرانی پسر از خرید...فهمید باید فقیر تر از آن باشند که حتی به داخل مغازه برای پرسیدن قیمت پا پیش بذارند...پسر با سری به زیر و با کشاندن دختر به بهانه ای به جلو رفتن....و او این ور خیابان نظاره گر یک عشق یک زوج و نبود یک لباس....یک معادله ریاضی ساده در ذهنش آمد...آنها یک زوج بودن یک عشق داشتند ولی لباس نداشتند....ولی او نه زوج بود نه عشقی داشت اما پول خرید لباس را داشت...میتوانست معادله نیمه تمام آنها را کامل کند....بدون حضور ....برای او که عشقش را به تازگی از دست داده بود و دیگر دستی دستانش را نمی فشرد وجود پول برای خرید لباس چه اهمیتی داشت....عشقی که در آسمان کبود به سیاهی چشمان معشوقش چشمک میزد...
عشقی که این خیابان سند اصلی انتظار لحظه های با هم بودنشان است...زمانیکه منتظر زمانی برای وصال بودند تا لباسی که او مانند همین دخترک به عشقش نشان میداد بخرند...اما دیگر برای قلب سیاه و سوگوار او هیچ لباس سفیدی به سان لباس عروس هم نمیتوانست او را از سیاهی نبود عشقش در زندگی برهاند.
به آن طرف خیابان رفت....پشت ویترین یک اشاره به لباس ...پایین آمدن لباس از طرف فروشنده...بیرون آمدن دخترک ....گفت و گویی بین او و فروشنده...
خارج شدن او از مغازه..............
فروشنده شتابان به سمت همان دختر و پسر رفت...و بسته حاوی لباس عروس را به دستشان داد...
تیر چراغ برق گاهی پناهگاه خوبی برای دیدن بهت و شادی و هیجان در چشمان دختر و برگشت شادی غرور  چهره پسر جوان میشد...
دستش را بر قلبش گذاشت...گرم بود...انگار از بوسه های عشقش سرشار بود....تمام بدنش گر گرفت آسمان را نگریست ....چهره پسری که عاشقش بود را به وضوح لابه لای ابرها دید......زیر باران راه افتاد....عشقشان یک معادله سه مجهولی را حل کرده بود!!!


نظرات() 
هری
یکشنبه 3 آذر 1392 10:25 ب.ظ
هرمیون جان جالب بودولی ذهنم پر از سوال شد



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات