Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 4 بهمن 1390-12:27 ق.ظ

نویسنده :الهه

.......................

خنك تر از چیزیه كه فكرش میكردم...وقتی زلالی آب باعث میشه بند بند انگشت های پامو ببینم احساس سبكی میكنم....احساس زلال بودن و حس تازه متولد شدن....همه جا سرسبزه ....تنها صدایی كه شنیده میشه صدای باد و گهگاهی شور و نشاط جند تا پرنده از لذت پرواز.....روی جمن ها دراز میكشم...بالای سرم یه آسمون با رنگ آبی كمرنگ ....خودم و لابلای ابرا تجسم میكنم كه از این ابر به اون یكی میپرم....قشنگ تر از همه اینا خنكی نسیمیه كه روی صورتم حس میكنم...مثل یه دست نوازش نامریی میمونه كه روح ادم رو جلا میده...هوای پاك رو به ریه هام استشمام میكنم....و با تك تك ذرات وجودم از حس زنده بودن لذت میبرم....

همه

چیز بی ریاست...ساده و پاك...همه چیز همون جوری كه هست دیده میشه....بدون نیتی....پهناور و وسیع....اون جلوتر یه دره پر از گل هستش كه وسیع آغوشش رو برام باز كرده....با سرعت میدوم و خودم رو روی گل ها پخش میكنم....و بوی لذت بخشی كه دورم هستش رو حس میكنم......... كمی جلوتر صدای خنده میاد...صدای خنده مامان و بابا و منیره...كه با یه عده از نزدیكان زیر سایه یه درخت بزرگ نشستنو بساط جایی شونم به راهه....لبخند میزنم....روی یه تپه كوچیك امیر و مهسا نشستن و مهسا برای خودش از گل ها یه تاج درست كرده و رو سرش گذاشته و  با امیر بهم لبخند میزنن...خودم رو از لابلای گل ها به بالای یه تپه بزرگ میرسونم و امید رو میبینم كه زل زده به یه نقطه...نگاهش دنبال میكنم...و اسب مشكی رو میبینم كه اروم در حال خوردنه علفه....میرم كنار امید ...دستش میذاره روی شونم و بدون اینكه حرف بزنیم به عده اسب هایی كه از دور میان خیره میشیم....میرم سمتی كه صدای آب زیادی میاد ومث یه پرتگاهه....یه آن اتفاع زیادی رو كه زیر پاهام هستش رو احساس میكنم و خودم رو میكشم عقب....یه آبشار بزرگی كه منتهی میشه به یه رودخانه عظیم ولی آرام رو میبینم...حس پرواز تو تك تك سلول هام حس میكنم....یه حس اعتماد از امنیت و دوست داشته شدن...دست هام باز میكنم و خودم  رو رها میكنم....حسی رو تجربه میكنم كه تا حالا به اون زیبایی ندیده بودم...حس رهایی توی فضا....معلق بین زمین و آسمون ...حس سبكی جسمی و روحی.....حركت باد لابلای دست و پام این حس رو لذت بخش تر میكنه....حس آزادی و عشق....روبرو خورشید آروم وگرم نگام میكنه....انگار كه هدف اون باشه ...و توی این پرواز و نرسیدن به خورشید سیر میكنم....كمی جلوتر یه دشت بزرگ و سرسبز كه نگاهی منو تحسین میكنه...نگاهی كه امنیت رو تو چشماش میبینم...پروازكنان منو به بالای جایی میبره كه همه كسایی كه دوسشون دارم اونجاست....همشون شادی كنان منو  میبینن و بعد آروم مراحل پرواز تمرین میكنن...و با همدیگه تو این جریان شوخی میكنن.....زیباست...آروم فرود میام....روی چیزی  پهن كه گوده و ما بین زمین و هواست مثل دست نامریی...گرمای بی نظیری از عشق و امنیت رو حس میكنم ....نوازشش رو روی موهام ....آروم دراز میكشم روی شی نامریی....و آروم میگم:"خدایا دوستت دارم!!!!"



نظرات() 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic