Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:دوشنبه 28 شهریور 1390-02:06 ب.ظ

نویسنده :الهه

نیایش

درود روزهای درخشان زندگی

درود صبح روشن هر روز

درود شادمانی ساده و بی آلایش

 

وقتی هر ثانیه را مفهومی به اندازه‌ی یك دنیا تعریف می‌كنیم

دیگر فرصتی نمی‌ماند تا دلم هوای دلتنگی كند

تا بگویم چرا زنده‌ام

 

آن هنگام كه دیده هایی را منتظر دست هایم می‌بینم،

شكر گذاری ساده‌ترین نشانه‌ی زیستن است.

 

همراه همه‌ی لحظه های زندگی ...

لحظه هایم با تو معنایی تازه گرفته

تپش نبضی كه سال ها فقط تپش بود،

حالا شور زندگی است.



نظرات() 

تاریخ:شنبه 12 شهریور 1390-07:06 ب.ظ

نویسنده :الهه

مهربانی

مادر ای والاترین رویا ی عشق

ما در ای دلوا پس فردای عشق

ما در ای غمخوار بی همتا ی من

اولین و آخرین معنای عشق

زندگی بی تو سراسر محنت است

زیر پای توست تنها جای عشق

ما در ای چشم و چراغ زندگی

قلب رنجور تو شد دریای زندگی

تکیه گا ه خستگی ها یم توئی

ما در ای تنها نرین ما وای عشق

یا د تو آرام می سا زد مرا

از تو آهنگی گرفته نا ی عشق

صوت لالائی تو اعجا ز کرد

ما در ای " پیغمبر زیبای عشق "

ما ه من پشت و پنا ه من توئی

جا ن من ای گوهر یکتا ی عشق

دوستت دارم تو را دیوانه وار

از تو احیاء شد چنین دنیا ی عشق

ای ا نیس لحظه های بی کسی

در دلم برپا شده غوغای عشق

تشنه آغوش گرم تومنم

                                    من که مجنونم توئی لیلای عشق



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 9 شهریور 1390-03:38 ب.ظ

نویسنده :الهه

گذر

ساعت چنده؟امروز چندمه؟سوالی که هزاران بار در روزهای زندگیمان پرسیده ایم...وقتی از دور نگاه میکنیم انگار این همین ما نبودیم که در روزی خاص منتظر تمام شدن ساعت های روز بودیم و یا از خوشحالی نمیخواستیم آن روزها و ساعت ها تمام شود...اما وقتی به عقب نگاه میکنیم ...فقط یک کلمه در گوشمان زمزمه میشود..."تمام شد" روزها و ساعت هایی که لحظه های شاد و خاطره انگیز و بعضا لحظات درد آور و ناراحت کننده را به ارمغان آورد...لحظات سختی که به جرات روح آدمی پوستی تازه می اندازد...سخت است و بحث آن عمیق... لحظاتی که به سرعت و برچشم هم زدنی جایشان را به حال میدهند...و با به یاد آوردنشان میشودخوشحال شد و لبخندی ناخواسته زد و یا اشک ریخت و اندوهگین شد...آدم هایی که در تمام این لحظات می آیند و میروند...حرف هایی که خاطره می آفرینند و میروند... انگار که مکان ثابت است و این روزها ، شب ها، آدم ها و حرف ها است به مکان زندگی ما وارد میشوند...و دلیل همه این ها خیلی عمیق است...عمیق و ادراکی....در همه ی این لحظات دنبال دلیلی برای زندگی میگردیم...دلیلی که شاید در نگاه عزیزترین فرد زندگیمان خلاصه شود...حضور یک نگاه...و شاید از دید سروین و دانا شاد بودن و خندیدن...خنده های پر شیطنت...وقتی چیزی را جدی میگیری و انتظار داری کلاس با انضباط خاصی پیش برود...آخر ساعت جز روشی دیگر چیزی ندیده ای...چون بهانه چشم های شیطنت سروین است که نمیگذارد خود را در ابعاد باید و حتما محدود کنی...انگار دستت را میگیرند و با نشانه ای میخواهند تو هم در این بهانه زندگی همگام شوی ...نه ناراحت میشوند از حرف هایت نه یادشان میماند... اما باز هم این سوال همیشگی در مغزت تکرار میشود که این گذر زمان بهر چیست؟؟؟



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 6 شهریور 1390-02:54 ب.ظ

نویسنده :الهه

امن

جایی همین نزدیكی ها كه هیچ كس نشانی از آن ندارد...هیچ كس نمیداند درون آن چه میگذرد...هیمن جا...همین لحظه همین حالا...برای زنده ماندن كافی است ....جایی كه دست هیچ غریبه ای به آن نرسیده...و هیچ كس جرات نظر دادن درباره خوب بودن و بد بودن آدم های آنجا نداشته و نخواهد داشت....مامن آرامش است...جایی برای راحتی محض...آرامش به معنای ناب...آرامشی حاصل از ناب بودن محیط...هیچ صدای غریبه ای شنیده نمیشود...و هیچ كس نمیتواند وارد شود...آرامشی برای ابدیت...و این جاست كه من با من تنهاست.....و منی دیگر در میان تمام من های من هرچند خوب و هر چند بد و شاید به نظر تو هرچند ناپاك باز هم من است...و هر منی هر چقدر ناپاك باشد باز هم هم من است...و من ارزش زندگی دارد...ارزش نفس كشیدن....و لذت بردن از همین مكان امن....

شاید به جرات گفت وقتی درون این مكان امن نامریی وار من های ساختگی من می آیند و میروند...من توان زیستن می یابم...قدرت نفس كشیدن ...میشود خلق كرد ...از بین برد...میشود قهر كرد...میشود همه چیز را به هم ریخت...میتوان در آغوش كشید همه آرامش ها را...میتوان از ته دل خندید یا كولی وار زار زد....مكان غریبی كه فقط آرامش به دنبال دارد و سكوت...هیچ كس بهانه ای برای وارد شدن ندارد...و روزها و شب ها را میتوان در این سكوت گذراند بدون این كه كسی متوجه باشد...بدون این كه كسی خرده بگیرد...خوشحال شود یا نارحت...امن بودنش را از همین حصار ساخته است...لذت ناب از همین حصار است...و بس....خوشحالی واقعی به همزمانی این مكان با مكان های دیگر است...میتوان در زد وارد شد و همه را از پشت پنجره این مكان دید...از بودنشان خوشحال شد یا ........


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 1 شهریور 1390-06:38 ق.ظ

نویسنده :الهه

برای تو

دستانم را بگیر، مرا یاری کن در این ظلمت گمراهی ها و تردید، نشانه ای از وجودت برای ذره ای آرامش نشانم ده.مرا یاری کن مرا که برایت هستم ، اما مدتی است چشمان نابینای من یارای دیدن انوار بیکران تو را در اطرافم ندارد.
مرا یاری کن تا قلب پر دردم به آرامش برسد،مرا یاری کن تو که یاری گر دردهای من بودی،مرا رها مکن که در این وادی ظلمت گرفتار بادهای غفلت نگردم. بگذار حس کنم تو را، و پرده ترس و واهمیشه جایش را به آرامش دهد که هیچ لعبت گرانبهایی این آرامش را به ارمغان نیاورد.
 مرا دوست داشته باش وبرای هر تپش قلبم آرامشی بیاندیش.دستانم سست شده و پاهایم توان رفتن در تاریکی ها را ندارد.دست پر مهرت را بر شانه ام حلقه کن و آغوش پر مهرت را برایم بگشا تا آرامش حضورت بر پیکره وجودم جاری شود و کمی از دلتنگی هایم را بزداید.
همیشه با من باش و عاشقانه نگاهم کن،مرا در نیمه های تاریک راه تنها مگذار. توان اندیشیدن ،صبر،تحمل و فداکاری را به من بده. خیلی وقت است که دلم برای آغوش مهربانت تنگ شده است.از من نابینا که پرتو نور حضورت را که باید ببینم نمیبینم ، انتظار نداشته باش که مهر و محبت حضور دستانت را که همیشه جایش در زندگیم باقی است حس کنم.
آری من نابینا و فلج هستم ، ولی تو عاشق این نابینا و افلیج باش. به من نشان بده معنای دوست داشتن چیست؟برای من که تشنه محبت توام.
از من بگذر ، از بی محبتی هایم و مرا ببخش.خیلی وقت است که همه می آیند و میروند و من به دنبال نشانه و رد پایی از تو میگردم.ردپایی از آرامش که مرا به تو برساند.مثل خنده های کودکی هایم از عمق.مثل آرامش ناب آن لحظه ها که لبخند تو را در بی کران آسمان و کنار پروازهای پرندگان به وضوح میدیدم.اما خیلی وقت است که ترس از نبودنت و ترس از رها شدنم دنیای تاریکی را برایم رقم زده است.مدت هاست که دنبال لبخند زیبایت لابلای ابرهای بیکرانه غروب میگردم.خیلی وقت است که صبح ها همان نسیم خنک با همان عطر و بوی زیبا را برای لمس وجودم و نوازشم می فرستی، اما من فلج شده ام و ظالمانه این دست نوازش را پس میزنم و تو را عمیق تر میخواهم. من بی عاطفه و بی احساس را دوست داشته باش و بر کارهایم بخند و بگذار من هم بر سختی های بی تو بودن و نفهمیدن و نداستن نشانه های عشق تو بخندم . بگذار با هم بخندیم.
دلم آرامش میخواهد.آرامش حضورت را در قلبم.اگر عاشقم نیستی دیگر این نفس کشیدن برایم معنایی ندارد ، پس از بودن و حضور من صرف نظر کن انگار که هیچ وقت نبوده ام. نگذار دستان شک و تردید شیطان جلوی چشمانم را ببندد. من فقط آرامش میخواهم .آرامش حس کردن حضورت در کنارم همیشه. دلم آغوشت را میخواهد.آغوش گرم و عاشقانه تو را که هیچ انتظاری جز شاد بودن مرا ندارد.
 مرا تنها مگذار، دستانم را بگیر و مرا در محبت بیکرانت ذوب کن."دلم برایت تنگ شده است"


نظرات() 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic