Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:پنجشنبه 13 آبان 1389-11:42 ب.ظ

نویسنده :الهه

ما و استاد فیزیک و بوووووووووووووووووووم


امروز روز خوبی بود ...صبح به منزل دوستم ندی رفتم...برای درس و همچنین طبق روال عادی و مرور خاطرات...قابل ذکر است که از زمان جدایی از دانشگاه و خاطرات و فیلم های ثبت شده در ذهنم ....ندی تنها بازمانده از دوران و خاطرات دبیرستان و دانشگاه است که همیشه با مرور خاطرات و خنده هایمان آن خاطرات و احوال را زنده میکند...
از همین جا و از پشت همین دوربین از ندی تشکر میکنم که با به یاد آوردن خاطراتمان باعث شد بعد از چند هفته از ته دل بخندییم...ندی جون خیلی باحالی....

و بر همین قضیه شد که جرقه ای شد که خاطراتمان را در این وبلاگ برای شما و آیندگانمان ثبت کنیم...
فیدبک به گذشته.......(دوران دبیرستان ....کلاس فیزیک تست کنکور)
آن زمان ها برای تقویت تست و مهارت در تست زنی از استادهای خصوصی و عمومی استفاده میکردیم...یکی از این استادک های بسیار زبر دست در امر تست زنی آقایی بود با موهای یک طرفه و کت و شلواری آهار زده که از دور نماد یک انسان منظم و دانش آموز نمونه از دوران قنداقی تا دوران فوق لیسانسش بود...چها رنفری میشدیم که پشت یک میز چوبی برای تست هفته ای یک بار منزل یکی از همان چهار نفر جمع میشدیم...Reading a Book
لازم به ذکر است آن دوران این وسیله ی قابل حمل امروزی که به راحتی میتوان با دیگران گفت و گو کرد به اسم موبایل مد نشده بودpardon.gif...و تنها میشد در دست انسان های توان گر  آن روزگار دید...که ما چون ان چنان توانگری در فاملیل نزدیک نداشتیم ...تنها میباست در لحظات اندکی که در دست بقیه است فرصت را غنیمت شمرده و تمام خصوصیاتش را در ذهن ثبت میکردیم...بماند با دیدن امکاناتش(منظورم همان زنگ موبایل است در آن زمان) دهانمان اندازه ی یک غار برای ده بیست دیقه ای باز میماند...به هر حال یکی از این ماس ماسک ها هم دست استادک منظم و نمونه ما بود...که نمیدانم به چه دلایلی همیشه اول کلاس آن را در کنار میز بغلی میگذاشت...
و جریان همان ده بیست دیقه غار همیشه تکرار بود....(حالا بماند شاید برای کلاس شاید هم برای شلوارش که این ماسماسک قضای زیادی در جیبش را میگرفت و باعث ناراحتی اعضا و احشارش میشد که روی میز آن هم جلوی چشمان ما قرارش میداد تا آنجایمان بسوزدhysteric.gif)
تا آن روز نمیدانستیم که موبایل برای جلوگیری از مزاحمت صوتی امکانی دارد به اسم "سایلنت" که آن هم امکانی دارد به اسم"ویبره" و در واقع در مغز ما تعریف نشده بود که ویبره یعنی لرزش باطری موبایل برای در آوردن صدایی مثل :"بوووووووووم بووووووووووووم ببببببببببببوووووووووم وقتی دهانتان کاملا بسته است" که در واقع همان کار زنگ را میکند...
به هر حال هیج وقت آن روز کذایی یادمان نمیرود که هر وقت یادش می افتیم میخواهیم زمین دهن باز کند و غورتمان دهد....
جریان از این قرار بود که وسط فرمول های سخت فیزیک که فقط صدای استاد بود و دیگر هیچ ناگهان صدای "بووووووووووم بووووووووووووووم با دهان بسته " از موبایلک استاد ساطع شد....ما که در آن روز شهره ی عام و خاص بودیم به خندیدن به ترک دیوار ....مثل این که ده ترک دیوار دیده باشیم شروع به خندیدن نه قه قهه کردیم...که استادک فقط هاج و واج ما را نگاه میکردswoon2.gif...هر چهار نفرمان مثل انسان های اولیه چنان از خنده ریسه میرفتیم که نگویید و نپرسید....فقط مانده بود از خنده روی زمین غلط بزنیم و دست و پا روی زمین بکوبیم...
استادک هم در دلش با فحش میگفت:"آخر پدر سک ویبره موبایل هم خنده دارد بدهم پدر پدر سگت را دربیاورند"......به هر حال نمیدانم چند ده دیقه خنده هایمان طول کشید و بزور خود را تا اخر کلاس نگه داشتیم...ولی بماند که هیچ چیز بعد از فرمول های فیزیک نفهمیدیم اما یک چیزی فهمیدیم که تا به امروز از آن هم "استفاده " و هم " سواستفاده" کرده ایم....
و آن این است که موبایل امکانی دارد با صدای خفه "بوووووووووووووم بووووووووووووم" به نام ویبره!!!!!



نظرات() 
نوع مطلب : خاطره 

تاریخ:یکشنبه 9 آبان 1389-04:22 ب.ظ

نویسنده :الهه

آرزو

دلم برای دوران كودكی تنگ میشود...زمانی كه حركت باد های خنكك اطراف خانه مان را بر روی صورتم با تمام وجود حس میكردم...

زمانی كه خوشحالی واقعیم وقتی بود كه امتحانم را بدهم و با بچه های مدرسه دوان دوان از كوچه همیشگی مدرسه بگذرم تا سریال ژاپنی "هانیكو" را كه از شبكه دو برنامه تصویر زندگی بود ببینم...

زمانی كه با خودم عهد میبستم تا امتحانات ثلث دوم را خوب بدهم تا عید را با آرامش طی كنم...

زمانی كه وقتی از مدرسه می آمدیم باد خنك پاییزی از لابلای دست و پای كودكانه ام رقص كنان مرا میخنداند و غروب زیبای خورشید با تمام رنگ های خیره كننده و تركیب موزونش زیباترین تابلویی بود كه در خاطراتم حك شد...

زمانی كه بزرگترین سرگرمی و هدفم شاخت یك كلكسیون از سنگ های مرمری بود كه در كوچه همیشگی مدرسه فراوان و با شكل ها و رنگ های مختلف بر روی زمین افتاده بود...و من مكان این كلكسیون را در جا كفشی آهنی در زیر پله زیر زمین قرار داده بودم...گرجه روزی جای خالیشان را دیدم و شكه شدم...

زمانی خوشحالی را در پر كردن آب از تنها منبع شهرك میدانستم..وقتی كه دبه سفیدمان را بصورت خم بر روی جویبار خنك تنها منبع آشامیدنی قرار میدادیم  و نوبتی با بچه های همسایه خنده كنان پر میكردیم...وقتی كه سرمان را داخل منبع میكردیم مثل این بود كه خنكی و شادی از رقص فرشته های كوچك بر مسیر آب را نظاره گر باشیم...

روزی كه خیابان ما برای اولین بار آسفالت شد...و داغی آسفالت و بوی قیر بوی تمدن را در رگ های من جاری كرد...

زمانی كه باران میبارید و ما در گاراژ منزلمان چای چوبی دم میكردیم...و فقط سرسبزی بود كه میدیدم و دیگر هیچ...

زمانی كه دستان مریضم در دست مادر بود...و من نگران از درس...به منزل همكلاسیم فاطمه در آن سوی خیابان رفتیم كه همیشه لباس هایش و كیف و كتابش بوی گوسفند میداد...ولی وقتی تاریخ را تا نیمه تمام كرده بود و با دست های پینه بسته صفحات خوانده شده و درس داده شده را نشانم داد برای اولین بار در زندگیم تصمیم گرفتم مثل فاطمه دانشمند شوم...با قدرت و با اعتماد به نفس

....رسم غریبی است نازنین...من تو و خاطره هایی كه مثل فیلم از جلوی چشمانم رد میشود...



نظرات() 
نوع مطلب : خاطره 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات