Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 10 اسفند 1389-01:43 ق.ظ

نویسنده :الهه

بوی آشنا(داستان)

 

در آپارتمان را باز میكند و بعد از وصل كردن كلید و كتش روی جا لباسی كنار دیوار ،خودش را روی كاناپه ی اتاق ولو میكند...پیاده روی طولانی كه برای كارهایش امروز داشته باعث تاول زدن پاهایش شده ...به زحمت پاهایش را بلند میكند و جوراب هایش را از آنها میكند.سرش را به كاناپه تكیه میدهد...

خوشحال هست اما دلیل این خوشحالیش را بین صدها صحنه امروز گم كرده...چشم هایش را میبندد و از صبح كارهایی را كه انجام داده و جاهایی را كه رفته و آدم هایی كه با آنها صحبت كرده مرور میكند ...هنوز صحنه ای از یك خبر خوب با یك فریاد شادی بخش مثل همه شادی ها در ذهنش پیدا نكرده...كمی مشوش میشود تا این كه مثل برق دلیل شادی اش جلوی چشمانش مجسم میشود..."موبایلش"

آری موبایلی كه برای او حكم یك خاطره را داشت مدت ها بود كه خراب شده بود...ولی امروز تعمیركار موبایل گفت :"آقا این فقط باتریش خراب بوده..." لبخندی گوشه لبش نشسته بود به خاطر حماقتش كه برای خاموشی همیشگی موبایل كه از دستش افتاده بود و دیگر روشن نشده بود...دلش برای صدای زنگ موبایل و صدای اس ام اس ای كه خاطراتی با آنها داشت تنگ شده بود...

به سرعت دستش را به سمت كیف دراز كرد و موبایلش را درآورد...

انگشتش را با فشار هر چه تمام تر بر روی دكمه قرمز رنگ موبایل قرار داد...با این كه صدای روشن شدنش را در مغازه شنیده بود باز میترسید كه با صحنه سیاه خاموش موبایل روبرو شود...تصویر موبایلی مشكی و آهنگ صدای زنی كه شادی زنده شدن خاطرات را در رگ هایش جاری كرد...چقدر این موبایل بوی خاطراتش را میداد...خاطراتی شیرین ...خاطراتی كه ناخود آگاه ضبط شده بود ...اما....

به سرعت به قسمت تنظیمات صدای زنگ رفت .خیلی وقت بود با این موبایل كار نكرده بود....و دقیقا نمیدانست كدام قسمت زنگ صدای خاطرات اوست...دستانش میلرزد برای جست و جوی سریع مجبور است سریع تر دكمه ها را فشار دهد اما هر بار به دلیل فشار دادن اشتباهی عقب گرد میكند ...از این موضوع حرص میخورد...و بالاخره...لیستی از تمام تون ها ی پیش فرض موبایل جلوی چشمانش ظاهر میشود...با این كه 11 ماه به این موبایل دست نزده اما میداند كدام است...دكمه ها را پایین میبرد و روی تون آشنای دوست داشتنی همیشگی فشاری وارد میكند...آهنگ موبایل پخش میشود...و او را به 11 ماه قبل از جدایی میبرد...زمانی كه با شنیدن این  آهنگ میفهمید محبوبش پشت خط است و خود را به سرعت میرسانید و همیشه آثار كبودی ناشی از برخورد با مبل و اثاثیه منزل در پاهاو دست هایش پدیدار بود!!!!آهنك را بارها و بارها تكرار میكند...شاید این تكرارهای پشت سر هم باز هم زمان باهم بودنشان را تكرار كند...بغضی راه گلویش را بسته است...دوست ندارد حتی یك لحظه قسمتی از آهنگ را از دست بدهد....سراغ آهنگ اس ام اس ها میرود و به سراغ آهنگی میرود كه با شنیدنش در آن روزها تمام شادی ها یك باره به او روی می آوردند...دستش را روی سرش قرار میدهد و به آن روزها فكر میكند...روزهای بدون ریا...بدون هیچ ترس و دلهره...روزهایی كه با بودن محبوبش سختی هایی را پشت سر گذاشته بود...اما با این كه این روزها همه چیز عادی بود روزهای زندگیش از تمام آن سختی ها هم سخت تر میگذشت...دوست داشت همه ی این ها خواب بود...و باز هم صبح ها با همان زنگ آهنگ محبوبش از خواب بیدار میشد و همان اس ام اس های پر از عشق را لابلای هر لقمه صبحانه اش دریافت میكرد...اما 11 ماه میشد كه دیگر اس ام اسی با نام فرستنده "عشق زندگیم" دریافت نكرده بود!!!!

كمی به جست و جو در امكانات گوشی قدیمیش مشغول شد با این كه تمام فكرش پر بود از صحنه و روزهای خاطره انگیز...

همین طور كه به تمام نقاط گوشی میرفت و دكمه ها را فشا ر میداد سنگینی پلك هایش را احساس میكرد و دستش سنگین شده بود ...دكمه ها باز هم زیر دستانش فشار داده میشدند به یك طرف خم شد تا گوشی را در همان حالت نیمه خواب آلود روی میز كناری قرار دهد....اما هنوز چشم هایش را نبسته بود كه از پشت محوی پلك هایش صفحه اس ام اسی را دید با نام فرستنده"عشق زندگیم"

ناخودآگاه زیر لب تكرار كرد "عشق زندگیم" ....برق تمام وجودش را گرفت و با سرعت نور موبایل را در دست گرفت و روی كاناپه نشست...

"خوبی؟كجایی؟بابا از صبح هر چی زنگ میزنم آنتن نمیدی؟مردم از نگرانی!!!"

یعنی ممكن بود؟؟...یعنی ممكن بود عشق زندگیش هم در این نیمه شب مثل او هوای او را كرده باشد؟...یعنی ممكن بود او هم دلش برای با هم بودنشان تنك شده باشد؟...یعنی ممكن بود بعد این همه ماه  غرورش را زیر پا گذاشته باشد و واقعا دلش تنگ شده باشد؟...

گیج و سردرگم اس ام اس را چند بار خواند...با این كه ندایی از درونش فریاد میزد كه این گوشی 11 ماه است كه روشن نشده ولی میترسید ...میترسید كه باز هم....تاریخ اس ام اس درست 11 ماه پیش را نشان میداد...با این كه اهنگ  و زنگ اس ام اس بوی عشق زندگیش را میداد ...اما این بار این اس ام اس او را به زمانی برد كه در نیمه های شب روی همین كاناپه به اس ام اس زدن به عشقش میپرداخت...عطر تمام خاطرات درون فضای اتاق پیچید و این بار بغض امانش را برید و دانه های اشك صفحه روشن موبایل را پوشاند ....موبایل را به قلبش تكیه داد و در سكوت سنگین شب با استشمام تنها یادگاری باقیمانده از محبوبش به خوابی عمیق فرو رفت...!!!!!

 



نظرات() 
نوع مطلب : داستان 

تاریخ:دوشنبه 6 دی 1389-01:40 ق.ظ

نویسنده :الهه

شهر عشق

نوبت شماست خانوم...مقصدتون كجاست؟

زن-من...من میخوام برم شهر عشق!

مرد بلیط فروش سرش را بلند میكند و خیره میماند...صورتی مثل یك تابلو نقاشی در مقابل چشمانش حی و حاظر ایستاده است...ابروهای خوش تركیب كمانی در بالای چشمانی كه چشمه تلولو رنگ های سبز و مشكی است همراه با بینی خوش تراش ولب های فریبنده ای كه عطش دیدن را سیراب نمیكند...

زن-آقا؟هی آقاااا؟

مرد-بله؟

زن-گفتم بلیط شهر عشق چنده؟

مرد-شهر عشق؟آهان ..بله...شما میخواید برید شهر عشق؟

زن-بله ...خیلی دوره؟

مرد-نه..خوب بله...یكم دوره...میگم كاش شهر عشق این جا بود!

زن-منظورتون چیه؟

مرد-ها...نه ...هیچی...منظورم اینه این همه انسان خوشگل پر نمیكشیدن برن اونجا...

زن خودش را جمع و جور میكند ...آقا بلیطش چنده؟

مرد-بلیط نمیخواد...آخه عشق كه بهایی نمیخواد واسه پرداختن...

زن-یعنی چی بها نمیخواد؟اما من شنیدم برای عاشق موندن تو اون شهر باید خیلی سختی كشید...

مرد-نه خانوم جان!اونی كه باید سختی بكشه من و امثال ماست كه شكم های ورقلمبیدمون دو متر از خودمون جلوتر راه میرن...

زن-آخه چه ربطی داره؟عشق یه احساس...نه یه چیز فیزیكی...

مرد آهی از ته دل میكشد... و در حالیكه در حال پر كردن بلیط رایگان زن است ...سرش را تكان میدهد...

زن دلیل این حسرت درونی مرد را نمیفهمد.

مرد بلیط را به دست زن میدهد.

مرد-اتوبوس داره حركت میكنه...همون جاست...میدونم شما تو اون شهر موندگار میشید...میدونید كه كلی امكانات رفاهی برای كسایی كه كارت معشوقی گری دارن تعلق میگیره...

زن-كارت معشوقی گری چیه؟

مرد-وقتی به شهر رسیدین راهنما ضوابط سی تی زن شدن رو بهتون میگه....

زن با  تعجب به مرد نگاه میكند و راه میافتد...هنوز چند قدمی نرفته كه مرد از پشت صدایش میزند...

مرد-نگران نباشید با اندامی كه دارید هیچ نگرانی برای گرفتن اقامت نیست!!!....

این كلمه به زن برمیخورد...و از نگاه هرزه ی مرد قدم هایش را تند میكند....

در اتوبوس

تمام اتوبوس تقریبا پر شده...آدم هایی در فرم ها و شكل های مختلف رو صندلی نشسته اند..زن به یك باره حس ناراحت كننده ای از هجوم نگاه مسافرین درونش احساس میكند...نگاه ها بیشتر به حالت" زودتر پیاده شو و جایت در این اتوبوس نیست" بیشتر شباهت داشت...زن آرام صندلی ها را یكی بعد از دیگری رد میكند...تعدادی دختر جوان در صندلی های جلوتر در حالیكه چشمانشان همچون گرگی تمام اندام زن را میخورد به پچ پچ كردن مشغولند...یكی از آنها با صدای بلند در حالیكه زن بشنود میگوید "خوبه جراحی پلاستیك مد شده ،وگرنه بعضیا دق میكردن"!!!

زن از جلویشان رد میشود و حرف های دختران احساس بد او را بدتر میكند!!!!

اتوبوس حركت میكند...

زن سرش را به شیشه اتوبوس تكیه میدهد و تنها چیزی كه مثل یك فیلم هی در مغزش تكرار میشود جمله آخر مرد بلیط فروش است.."نگران نباشید شما به خاطر اندامتون حتما اقامت میگیرید...اندامتون...اندامتون....اندا......""

سوالت زیادی درون مغزش میچرخد...برای شهر عشق چه نیازی به اندام زیباست...چرا بلیط رایگان ؟!!!چرا همه این مسافرا یه جورایی به خودشون رسیدن...مگه این طوری نبود كه برای گرفتن كارت اقامت آزمون عاشقی میگرفتن!...تازه پدر بزرگ خدا بیامرز میگفت هرچی ساده تر باشی  رو نشون دادن صداقتت خیلی نقش داره....و همیشه میگفت سعی كن خودت باشی ...چون عاشق واقعی بی ریاست...اصلا مادربزرگ اندام قشنگی نداشت موقع ازدواج با پدربزرگ كه تونستن اقامت بگیرن كه اینا میگن به اندام زیبا سریع اقامت میدن...این كارت معشوقی گری دیگه چه صیغه ای!!!!!

صدای شوفر اتوبوس ...."رسیدیم ...اینم شهر عشق...امیدواریم همه اقامت بگیرن...بقیه راه رو باید پیاده برید تا سر در شهر"

اتوبوس در كنار جاده ای ایستاده كه مشرف به دره سرسبز با خانه ها و آپارتمان های ویلایی است...سرسبزی فوق العاده ای شهر را احاطه كرده...و بوی خوش گل های كنار جاده فضای بی نظیری از حس عاشق بودن را درون زن میپرواند...برای لحظه ای چشمانش را میبندد و از این كه میتواند به یكی از رویاهای زندگیش كه اقامت در شهر عشق است نزدیك شود احساس خوشحالی میكند...و با ثبات و محكم قدم هایش را بر میدارد و به دنبال بقیه  به سر در شهر راه می افتد....

در كنار دروازه شهر پسری خوش اندام و زیبا به عنوان راهنما ایستاده است...

بعد از رسیدن همه، پسر به بالای سكو میرود...

پسر-ضمن تشكر از حضور شما...لازم به توضیح چند تا نكته قبل از ورود به شهر است...تا اونجایی كه اطلاع دارید تا قبل از غروب وقت دارید...و اقامت به كسی تعلق میگیره كه بتونه كارت معشوقی گری بگیره...و این یعنی شما باید حداقل یك نفر از آدمای شهر عشق رو تا غروب عاشق خودتون كنید...در غیر این صورت هیچ تبصره ای برای یه فرصت دوباره نخواهد بود... ...امیدواریم همه اقامت در این شهر بگیرن!!!...

زن آشفته میشود...هیچ كدام از این بندهایی كه پسر میگوید را تا به حال از زبان پدربزرگ نشنیده بود...آیا این جا واقعا شهر عشق است؟؟؟...پس امتحان تست عشق كجاست؟پدر بزرگ كه چیز دیگری میگفت...این كه امتحان توسط درویش هایی گرفته میشود كه به عشق فرازمینی دست یافته اند...این چه امتحانی است كه باید تا غروب كسی را عاشق خود كنم؟مگر نیم روزه هم میشود كسی را عاشق كرد؟پس تست قلب كجاست؟پس تست احساس كجاست؟این چه امتحانی است دیگر!!!!

زن در همین  افكار غوطه ور است كه زنی به پشتش میزند ....

-خانوم راه بیافت دیگه...همه رفتن!!!!

زن وارد میدان شهر میشود...زیبایی بی نظیری از معماری ساختمان ها شهر را احاطه كرده است...

زن قوانین گفته شده از طرف پسرك را در ذهنش مرور میكند و گیچ و سردرگم نظاره گر رفتن بقیه میشود.

دخترانی كه در اتوبوس همسفر زن بودند به سرعت در شهر پراكنده میشوند....

زن گردنبندی را كه مادربزرگش به مناسبت روز تولدش به گردنش آویخته بود، میبوسد و به راه می افتد...

نگاهش را به اطراف میاندازد تنها در خیابانی قدم میزند كه درختان سرسبز بر آن سایه ایجاد كرده اند...از دور مردی دیده میشود...قد بلند خوش هیكل...شاید فرصت خوبی باشد برای پرسیدن از اوضاع شهر...

نزدیك تر میشود...صدا میزند آقا؟

مرد نیم نگاهی به دختر میاندازند...بفرمایید!!

زن-میتونم چند دیقه وقتتون رو بگیرم؟

مرد با علامت دست پاركی را نشان میدهد و لبخند میزد...

هر دو روی نیمكتی مشرف به حوضچه ی آبی مینشینند.

زن-آقا شما ساكن این شهرید یا برای امتحان اومدین؟

مرد-نه خانوم من ساكنم...یعنی مقیمم...

زن-راستش من در مورد شهر عشق جور دیگه ای از پدربزرگم شنیده بودم...آخه پدربزرگ و مادربزرگمم ساكن همین شهر بودن...

مرد-خوب چه جور شنیده بودین؟

زن-از ما خواستن برای اقامت تا غروب كسی رو عاشق خودمون كنیم!

مرد-بله...بله...منم همین امتحان رو دادم...

زن-آخه چطور ممكنه؟چطور ممكنه ساكنین شهر عشق كه معشوقه ای دارن حاضر شن عاشق یك امتحان دهنده بشن یا این فقط یه امتحان؟پس عشقشون چی میشه؟مگه این خیانت نیست؟مگه متعهد به یك عشق نیستند؟

مرد-نه ....چرا باید همیچین حماقتی رو كنن؟این جا آدما آزادن هر روز به هر تعداد كه دوست دارن عاشق باشن و عشق بدن...

زن با تعجب به حرف ها ی مرد گوش میدهد.

زن-یعنی شما بعد امتحان ما فرضا عاشق یكی از امتحان دهنده ها میشید...

مرد-خوب بستگی داره؟

زن-به چی؟

مرد-به این كه چقد به دلمون بشینه...این كه هیكلش رو فرم باشه یا نه...قیافش مخصوصا!!!...خوب اگه همه  ی این معیارها رو داشته باشه...میتونه همیشه باشه یا میشه فردا نباشه و جاش یكی دیگه باشه...

زن-یعنی چی یكی دیگه باشه؟ من شنیدم شهر عشق قوانین سختی برای ترك عشق داره واگه كسی نتونه یه عشق واقعی رو داشته باشه از شهر اخراج میشه...چه بلایی سر این شهر اومده؟...اصلا كی تو قوانین عاشقی اومده همه فاكتورا رو هیكل و سایزن؟...یعنی از شما هیچی برای اثبات صداقتتون نخواستن؟

مرد با خونسردی در حالیكه قه قهه ای سر میدهد ،روی نیمكت لم میدهد .

مرد-نه خانوم جان....این قوانین قدیمی شده...الان دوره مدرن شهر عشق...اون زمان پدربزرگ شما بود كه عاشق باید تا ته عمرش به خاطر یه عشق میسوخت...الان زمان فرق كرده...به خاطر اینم قوانین اقامت تغییر كرده...كه چشم من وشما باز بشه...

و در حالیه كه صدایش را آهسته میكند

مرد-تا ما بتونیم از زندگی لذت ببریم...این تعهدهای غلط و سنتی مغز ما رو بسته...باید روشن تر فك كنید...باید از زندگیتون لذت ببرید...باید شادی كنید...با هر كسی كه دوست دارید باشید...با هر كسی هر لحظه به دلتون میشینه...

زن عصبانی میشود.

زن-این چه حرفیه؟!!عشق واقعی اگه واقعا از ته دل باشه...باعث میشه كه همه چیز لذت واقعیش نشون بده...چطور میتونید هر روز یكی رو دوست داشته باشید...مگه عاشق واقعی دلش كاروان سراست كه هر روز یكی رو توش راه بده...پس اگه قوانین شهر عشق این جوریه این شهر با شهر های دیگه چه فرقی داره؟

مرد –فرقش در آزادی بی نظیری كه به شما میده ....

زن-كدوم آزادی؟این كه به اسم آزادی هر روز عشق های زندگیتون رو عوض كنید بهش میگید آزادی؟آزادی یعنی پرواز كردن در كنار معشوق زندگیتون... شما واقعا از ته دلتون تا حالا كسی رو دوست نداشتید؟

مرد-خوب چرا!ولی وقتی اونم یكیه مثل من كه مقیم ...یكی كه مثل من راه میره ...حرف میزنه...چه دلیلی داره كه همیشه این احساس تا ابد با من بمونه...اصلا نمیمونه كه بخوام بمونه...یعنی وقتی تمام بدن طرف رو كشف كردی دیگه چیزی واسه كشف نمیمونه كه بخاطر هیجانش باهاش بمونم...پس این میشه وقت  تلف كردن...موندن با اون هم میشه بافتن یه سری اراجیف به هم...

زن با دستانش سرش را میگیرد و روی زانوهایش خم میشود...بعد از دقایقی سرش را بلند میكند و این بار مصمم تر،شمرده و آرام ادامه میدهد

زن-ببینید اون چیزی كه باعث شد زمان های قدیم این شهر رو بسازن این بود كه مردم اون زمان دیدن یه حسی نسبت به جنس مخالف در اون ها ایجاد میشه كه متفاوت از بقیه حس هاست...یه حس زیبا و انر‍ژی بخش...یه حسی كه اون حس رو فقط به معشوق میشه داشت...معشوقی كه اگه یك روز دیده نشه حس دلتنگی رو در آدم به وجود میاره...حسی كه از روح آدم نشات میگیره...یه حسی كه باعث میشه به خاطر معشوق فداكاری كرد...مسولیت گرفت و آروزی آدم تنها خوشحالی معشوق باشه...این عشق كه ادم رو به طرف نزدیك میكنه نه فقط اندام فیزیكی...اصلا رابطه جسمی باعث تشدید عشق میشه نه كمرنگتر شدن اون...این عشق واقعی كه به خاطرش سال ها قوانین سختی برای این شهر حاكم بوده تا فقط عاشق های واقعی حق زندگی تو این شهر رو داشته باشن و بتونن كنار معشوقشون كه اونم عاشق با هم زندگی كنن...شما چطور خودتون رو عاشق میدونید در حالیكه از فلسفه ی عشق چیزی نمیدونید؟؟؟!!!

مرد لبخند سردی میزند

مرد-همه این حرف هایی كه زدین در افسانه ها و قصه های قدیمی....شاید به خاطر علاقتون به موندن در اون قسمت تاریخ كه پدربزرگتون زندگی كرده!!!....ولی خانوم محترم این جا و این زمانی كه شما الان هستید عشق یعنی لذت بردن از لحظه یعنی محدود نشدن به یك نفر ...محدودیت كه حس عاشقی رو از آدم میگیره...این محدود شدن به یك نفر و ارضا نشدن جسم باعث شد قوانین رو عوض كنن تا من وامثال شما بتونیم راحت تر زندگی كنیم....

زن-دیگه حالم از این حرفا بهم میخوره...

مرد-چرا یعنی از من هم حالتون بهم میخوره؟

زن-با خشم نگاهی به مرد می اندازد...

مرد-ببینید خانوم این یعنی عشق...اصلا شما همون فاكتورهایی كه دوست دارم رو دارید...با این اندام فریبنده و چهره جذابتون حتما از امتحان قبولید...من كه عاشق شما شدم رفت....

زن –وقتی شما بویی از عشق نبردید چطور میشه به یه عشق ده دیقه ای اطمینان كرد...چطور میتونید از روی ظاهر ادما تشخیص بدین كه لیاقت عشق شما رو دارن یا نه؟اصلا عشقی كه فقط رو فاكتور اندام كه یه عشق واقعی نیست این عشق با یه شب با هم بودن تموم میشه...مثل هزار تا عشقی كه قبلا تو این شهر به مدد آزادیتون داشتید....

مرد-لطفا زود تصمیم نگیرید...من مطمینم شما اقامت میگیرید...و مطمین باشید من عاشق شما هستم...اما مدتش دست خودتون كه چقدر به روز باشید...شما فعلا با اندام و چهره زیباتون میتونم بگم مدتی بیشتر از بقیه عشق هام رو پیش بینی میكنم مخصوصا این كه این سایز سینه و كمر باریك رو تا حالا تو معشوقه های قبلیم ندیدم...خواهش میكنم !!!

زن با عصبانیت فریاد میزند خفه شید...اون ها معشوقه نبودن واستون اون ها دست گرمی و بازیچه شما و امثال شماها برای ارضای هوس های زودگذرتون بودن...عشقی كه شما دارید عشق نیست هوسی كه بوی گند میده...

زن به سرعت دور میشود در حالیكه مرد پشت زن فریاد میزند

مرد-پشیمون میشی...مطمین باش بعد اقامت پشیمون میشی كه با من نبودی..

زن زیر لب "خفه شو"

به میدان شهر كه نزدیك میشود یكی از دختران همسفرش را میبیند كه در حال معاشقه جسمی از پسری مقیم است...سرش را برمیگرداند و اشك در چشمانش حلقه میزند...ان دورتر صدای خنده ی زنی می آید..(همانی كه جلوی سر در شهر با تشر گفت"راه بیافت همه رفتن!!!)كه مست در آغوش سه مرد مقیم رها شده است....

بغض گلویش را فشار میدهد این شهر با آن شهر رویاهایش زمین تا آسمان فرق دارد....قوانین این شهر بوی تعفن میدهد...باید هر چه زودتر راه خروجی را پیدا كند...اشك مانع از دید كامل او میشود دوان دوان خود را به در خروج میرساند...همان پسرك راهنما سد راهش میشود ...

-خانوم هنوز كه غروب نشده...اگه نا امید شدین!...من میتونم عاشق شما بشم و كمكتون كنم اقامت بگیرید!!!ویك لبخند هوس انگیز بر گوشه لبش حك میشود.

زن با پشت كیف او را هل میدهد

زن-گم شو عوضی

زن دوان دوان به سمت جاده میرود تا زندگی همیشگی اش را در شهر خودش ادامه دهد...بدون نیاز به اقامت در شهر عشق!!!



نظرات() 
نوع مطلب : داستان 



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic